#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_164
دیگه رمقی برام نمونده بود نورلاناهم که تنهادلیل آرامشم بودبهم خیانت کرد .
دکترغفاری باعجله واردسالن شد که بادیدن من نگاه پرازتعجبی بهم انداخت باشک وتردیدپرسید :
_ سلام، توهمون جوونی نیستی که اونبار معاینت کرده بودم؟
- سلام بعله خودش هستم .
_ نورنالا کجاست چه بلایی سرش اومده؟
سرم رو با خجالت پایین انداختم و گفتم: _بخاطر سقط بچه خونریزی شدیدی داره .
دکتر نگاه شوکه ای بهم انداخت و مثل برق گرفته ها پرسید :
_ بچه؟؟ چه بچه ای پسر از چی حرف میزنی؟
پوزخندی زدمو گفتم :
_ نمیدونم والا از خودش بپرسید .
دکتر به سمت اتاق رفت و شروع به معاینه ی جسم مچاله شده ی نورلانا میون حوله ی سفیدش کرد .
حوله هم خونی شده بود ولی چاره ای نبود .
دسته ی چمدونم رو گرفتم و خواستم از اتاق بیرون بزنم که با حرف دکتر خشکم زد :
_ به علت پارگی واژن به خاطر رابطه ی شدید رحمش زخم شده و دچار خونریزی شده
_ یعنی چی اقای دکتر؟ یعنی به علت سقط جنین نبوده؟
_ نخیر آقا چه جنینی نورلانا تازه ب*ک*ا*ر*ت*ش زده شده بچه کجا بود؟
مات و مبهوت بهش چشم دوختم، یعنی نورلانا دختر بود و من این طور بهش تجاوز کردم؟دنیا داشت دور سرم می چرخید .
_ دوباره ازخودم متنفرشدم که نورلاناروبااون دختره هرزه مقایسه کرده بودم وقضاوتش کرده بودم .
romangram.com | @romangram_com