#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_163
حسابی عصبی و نگران بودم مدام با دستم می زدم روی عسلی کنار تخت و یجورایی ریتم گرفته بودم .
بعد از چند دقیقه صدای دکتر توی گوشی پیچید که با عجله گفتم :
_ سلام آقای دکتر من یکی از آشناهای خانم وفایی هستم نورلانا حالش خیلی خرابه اگه میشه زود خودتونو برسونید .
دکتر با حالت نگرانی پرسید .
_ چی شده پسرم چه اتفاقی برای نورلانا افتاده؟
_ نمیتونم پشت تلفن توضیح بدم ولی هرچی وسیله ی پزشکیه ضروری هست باخودتون بیارید .
بعدازگفتن آدرس تلفن روقطع کردم و واردحمام شدم .
هنوزم خونریزی نورلانا قطع نشده بود وادامه داشت .
لعنت به من چ جوری متوجه نشدم داره اونقدرزجر میکشه؟ !
اصلاچرایهویی اینجوری شد.؟ !!
بادیدن این حال نورلانا یادنازنین افتادم .
اونم بخاطرسقط بچش دچارخونریزی شده بود .
دستاموکنارم مشت کردم و باعصبانیت به دیوارکوبیدم نکنه یوقت نورلاناحامله بوده وبچس سقط شده؟؟؟
اینم خیانت کار ازآب درامد ...
لعنت به تموم دخترای دنیا .
به سمت چمدونم رفتم تالباس هاموتوش جمع کنم وازپیش نورلانا برم ،توی این دنیابه هیچکس اعتمادی نیست .
جمع کردن لباسام تموم شد که صدای آیفون بلندشد .
کشون کشون به سمت آیفون رفتم وقفل دررو زدم .
romangram.com | @romangram_com