#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_15
اگه باز شهریار جلوی در باشه چی؟ !
به خطر کردنش نمی ارزید برم جلوی در اما بوی اشغال هام ازار دهنده بود؛تصمیم گرفتم برم طبقه ی بالا و ازپنجره اشغالارو بندازم توی کوچه .
بدو بدو از پله ها رفتم بالا و بدون اینکه پایینو نگا کنم، اشغالا رو ولو کردم تو کوچه که با صدای داد بلندی ازپنجره پاینو نگا کردم :
- اخ خدا لعنتتون کنه ...داغون شدم نصفه شبی ... وای ملاجم...آی کل لباسام به گند کشیده شد...کدوم بی شعوری این اشغالا رو انداخت رو سر من ؟؟؟ !!!!
هنگ کرده بودم ،یا خدا این چه کاری بود که من کردم؟؟؟؟
از خجالت نمیدونستم چیکار کنم !!!
فوری رفتم پایین و بعدسرکردن شالم با همون بافتی که تن داشتم پریدم تو کوچه .
پسره با قیافه ی شاکی ای دست به کمر وایستاده بود و عین عزرائیل منو نگا میکرد ...
مطمن بودم اگه میتونست همونجا وسط کوچه دارم میزد .
سرمو انداختم پایین و با لحنی که توش شرمندگی موج میزد گفتم :
- اقا ببخشید بخدا،من از قصد ننداختم رو سرتون
و ادامه دادم :
- من ندیدم شما تو کوچه اید وگرنه اصن این کارو نمیکردم، ببخشید خیلی شرمندم معذرت میخوام .
باصدای بلندی گفت :
+ چی میگی خانوم اصن حواست هست چیکار کردی ؟ببخشید برا من شد چاره؟؟
الان من با این لباسای کثیف و بوی گند چیکار کنم ؟ خونمم از اینجا دور نصفه شبی کجا برم عوض کنم ؟؟
- خب اینکه کاری نداره بیاید منزل من من بهتون لباس تمیز میدم میتونید حمومم کنید ...
+ دیگه چی؟؟؟چشمم روشن،من اینوقت شبی بیام خونه ی یه دختر؟؟؟مردم چی میگن خانوم چی فک کردی راجع
romangram.com | @romangram_com