#آسای_من_(جلد_اول_و_دوم)_پارت_14

درجا از پشت میز بلند شدمو با پاشنه ده سانتی کفشم کوبیدم توسرش و باصدای بلند داد زدم :

+ احمق عوضی چی فک کردی با خودت حالا چون کارم گیره فک میکنی به هر بی سرو پایی باج میدم؟؟

- اهای خانوم چخبرته؟؟ مگه چی گفتم!! بجای زیر خواب دیگران شدن خب زیر خواب من شو که قدرتو میدونم بد گفتم ؟؟؟؟ !!!

دیگه نتونستم تحمل کنمو با سرعت از اونجا زدم بیرون. دیگه کلاهمم بیوفته اینورا برنمیدارم ..

با عصبانیت پشت فرمون نشستمو با سرعت زیاد راه افتادم .

کلافه بودم،تو فکر این بودم که با وجود همچین ادمایی چجوری به کسی اعتماد کنم؟؟

مهلت زیادی برام نمونده بودو تا دو روز دیگه باید یه دوست پسر پیدا میکردم .

بی هدف توی خیابونا ویراژ میدادم. دلم بدجوری گرفته بود .

هوا دیگه تاریک شده بود باید میرفتم خونه .

ماشینو جلوی اپارتمانم پارک کردمو رفتم داخل .

امروز دیگه تنبلی کافی بود باید خودم غذا میپختم .معدم خراب شد بس که با این غذاهای بیرون خودمو سیرکردم .

لباسامو انداختم رو مبل و رفتم اشپزخونه،شبیه میدون جنگ شده بود،سینک پر از ظرفای یکبار مصرف و لیوان بود یه ظرف تمیز برام نمونده بود .

دلم میخواست بشینم کف اشپزخونه و زار بزنم،ولی تا چشمم خورد به ماشین ظرفشویی بشکنی زدمو با خوشحالی تند تند ظرفارو گزاشتم تو دستگاه تا شسته بشن .

بعد راه انداختن ماشین ظرف شویی، یکم گردگیری کردمو از تو یخچال مواد لوبیا پلو رو دراوردم .از مامانم یاد گرفته بودم غذا درست کردنو، وقتی زنده بود همیشه میرفتم کنارش تو اشپزخونه تا هم کمکش کنم،

هم یاد بگیرم غذا پختن رو .

نشستم روی صندلی که حس کردم بوی بدی میاد به سطل اشغال نگا انداختم که دیدم بعله کیسه زباله پر شده و

بوی گند اشغالا زده بالا .

خواستم اشغالارو ببرم بندازم دم در که با یاد اوری دیشب لرز تو بدنم نشست .


romangram.com | @romangram_com