#آسانسور_پارت_425
بهم خيره شد و اونم دستشو كه همونطور دراز بود مشت كرد...و كشيد عقب
بهزاد- اميدوارم يه روزي باز ببينمت...البته شاد و خوشبخت ...
از حالت نشسته در امد و سر جاش ايستاد و بازم نگام كرد ...
و با ناراحتي
بهزاد- چي ميشه كرد....تا بوده همين بود ..
.و با اخرين خنده اي كه بهم كرد
به طرف در رفت و با كمك افرادي كه براي كمك امده بودن رفت بالا ...
برگشتم طرف دامون.. كه با لبخند رو زمين نشسته بود ...
به هم خيره شديم ...
محسني - چرا نرفتي ؟
رفتم و اروم كنارش رو زمين نشستم و بدون نگاه كردن بهش :
- بعضي از دوست داشتنا ...به درد دو روز مي خورن ..كه در واقعه معني دوست داشتنو هم نمي دن ..مثل اوني كه مادرش داشت ابرو مي برد..
-بعضي از دوست داشتنا هم از سر ه*و*سن..كه يه شبه ميانو مي رن ...مثل
ساكت شدم ...و هردو بهم لبخندي زديم و من ادامه دادم :
- بعضي از دوست داشتنام ..فقط در حد تشكيل خانواده است ..مثل همسايه اي كه با ديدنم گل از گلش مي شكفت
- بعضي از دوست داشتنام ..قراره به مرور...... شكل بگيره... ولي اولش بيشتر رنگ همراهي رو داره ...براي فرار از تنهايي ..و رسيدن به ارامش .
.مثل دوست داشتن بهزاد..... كه فقط مي خواست كسي رو داشته باشه.. كه تنها نباشه
romangram.com | @romangram_com