#آسانسور_پارت_424
برگشتم طرف دامون كه با لبخند خيره بهم.....رو زمين نشسته بود ...
دستمو اروم به طرف دست بهزاد بلند كردم ....
به چشماش خيره شدم...برام اشنا نبودن و چيزي رو ازشون نمي تونستم بخونم ...
ولي برق خاصي داشتن
دستمو همونطور دراز بود...كه با خوشحالي كمي به طرفم خم شد ..كه دستمو مشت كردم ...
با تعجب تو جاش متوقف شد ...
بهش لبخندي زدم ...
سعي كرد لبخندي بزنه و به روي خودش نياره
و يه بار ديگه دستشو تكون داد ..ولي من دستمو اروم اوردم پايينو و يه قدم به عقب رفتم
بهزاد به چشام خيره شد ...و با ناراحتي :
بهزاد- مثل اينكه ....ديگه نيازي نيست تا شب منتظر جوابت بمونم ...پرستاره بداخلاق ...بد سليقه ...
فصل هفتاد و سوم :
بهش لبخندي زدم
romangram.com | @romangram_com