#آسانسور_پارت_423

و ساكت شدم ....

دامونم ساكت شدو بهم خيره نگاه كرد

- من..من...

ديگه نتونستم و به گريه ام ادامه دادم ... وقتي سرمو اوردم بالا ..بهزادو ديدم كه بالاي دريچه نشسته و با ناراحتي بهم خيره شده

سرمو حركت دادم به سمت دامون ....

از نگه دوتاشون در عذاب بودم

سرمو گرفتم پايين ...

كه بهزاد به اين سكوت پايان داد

بهزاد- مثل اينكه فهميدن ما اينجا گير افتاديم ..مي خواستم در بالا رو يه جوري باز كنم كه خودشون باز كردن ....

رو پاهش نشست و دستشو به سمت دراز كرد...

بهزاد- تا بخوان اسانسور راه بندازن... كمي طول مي كشه ..تا اون موقعه بيا بفرستم بري بالا ....كه اينجا نموني ...

زودي به دامون نگاه كردم

- پس

دامون- برو بالا ..من زياد منتظر نمي شم ...اينم راه مي ندازن ..

بهزاد دستشو تكوني داد

بهزاد- بيا........كمكت مي كنم راحت بري بالا ...

از جام بلند شدم ...و .به وسط اتاقك رفتم...

دستشو به سمت دراز كرده بود...

romangram.com | @romangram_com