#آسانسور_پارت_422
بهم نگاهي كردو لبخندي زدي
محسني - وقتي تو اسانسور دستمو گرفت ...
فهميدم چقدر ترسيده ....
حتي با اون وضعم.... چشات داشت از درونت خبر مي داد...
بعد از عملم تا بهوش بياي ..تو بخش موندم ...هي بهت سر مي زدم
ولي بهوش نمي امدي ...
كم كم داشتم مي ترسيدم نكنه ديگه به هوش نياي ..كه اين لجباز نشون داد ..نه ...هنوز لجبازه و مي خواد بيدار شه ...
..صداي گريه ام در امد...
ساكت شد ..بهش نمي تونستم نگاه كنم ...
با شنيدن حرفاش تازه مي فهميدم چرا اونشب با سرعت خودمو رسونده بودم به بيمارستان ..
بدون اينكه بخوام... بله دقيقا همين بود ..دلم جاي ديگه اي اسير شده بود ...
كه با پيشنهاد دايي بهزاد كلي بهم ريختم ...
و اونشب اين دلم بود كه منو به اين سمت كشوند
با صداي اروم و دلنشيني :
محسني - حالا نمي خواي بگي چرا انقدر از اين بدبخت كه دلش به وجود تو خوشه .....بيزاري ....؟
چشمامو بستمو بينيمو كشيدم بالا...
romangram.com | @romangram_com