#آسانسور_پارت_421
محسني - به قول خاله اش زيادي مغرور بود و زيادي محافظه كار ..و شايدم كم عاشق شده بود كه پيش قدم نمي شد ...تا اينكه
وقتي ديد كه با يكي ديگه مي خواد باشه ......حتي ترسيد پيش قدم بشه..
ولي اونيم كه مي خواست باهاش باشه .
.ادم خوبي نبود و از بيمارستان قبلي به خاطر گند كارياش بيرونش كرده بودن..... ولي با داشتن اشناهاي دم كلفت ..امده بود به اين بيمارستان
محسني - لجباز... كه از اين دكتر دل خوشي نداشت... به حرفاشم گوش نكرد ....و اخر م كار خودشو كرد.. تا اينكه به خودش ضربه زد ...
اشكم اروم در امد... سرم پايين بود و .. چيزيم نمي تونستم بگم
محسني - حتي نمي دونست... شب تصادفش ....چقدر برام سخت بود كه عملش كنم ..
.وقتي از در خارج مي شدم كه برم خونه ...يهو ديدم سريع يكي رو بردن تو اورژانس..نمي دونم چرا دلشوره گرفتم ...
به طرف ماشينم رفتم ...نوبت كاريم تموم شده بود ...
خواستم سوار بشم ولي دلم طاقت نيورد و ...ماشينو ول كردم و برگشتم ......
زود ي خودمو روسوندم به اورژانس ..
اول متوجه شدم ...طرف يه دختره ..تپش قلبم شدت گرفت تا اينكه خودم رفتم بالا سرش ...
بيشتر صورتش پر از خون شده بود .....براي يه لحظه نمي دونستم بايد چيكار كنم ...
حتي هرچي كه بلد بودم و از ياد برده بودم ..
كه صداش در امد و فهميدم نفس مي كشه و زنده است ...همين برام كافي بود تا قدرت بگيرم ...
حالا قطرات اشك رو تمام صورتم رژه مي رفتن ...
romangram.com | @romangram_com