#آسانسور_پارت_420


صورتم تب دار شد و حسابي قرمز كردم ....

..و سرمو تا جايي كه مي تونستم گرفتم پايين ....



محسني - البته كسي تو اين بيمارستان نبود كه از محبتاش بي نصيب مونده باشه ... ...از تاجيك بگير تا خاله بي نواي من

محسني - حتي به خاله اون دكتر هم چندتا برچسب زد ...

و اونو متهم كرد به بي قيد و بند بودن

محسني - ..ولي كاش مي دونست ...خاله اون طرف... هميشه با ماشين نامزدش كه دوست منه ..رفت و امد مي كرد

با تعجب سرمو اوردم بالا ..كه نگام به نگاه شماتت بارش تلاقي شد...

زودي دوباره سرمو گرفتم پايين....

لبخندي با نمكي زد و ادامه داد

محسني - يه دفعه دكتر ما به خودش امد و ديد كه اي دل غافل ... وقتي بر مي گرده خونه انگاري يه چيزي سرجاش نيست ....

.يه چيزي رو گم كرده .....با خودش فكر كرد شايد ....ديوونه شده ...يا يه حس بي خوديه... كه خيلي زود گذره

اما وقتي كه به بيمارستانم مي امد و مي ديد ...كه روزايي كه اون لجباز نيست باز م يه چيزي كمه ...

تازه فهميده بود .اگه يه روز نبينتش ...طاقت نمياره ..حتي با لجبازياش و دعواهاشم كه شده ....بايد ببينتش

حتي وقتي كه سرما خورده بود و تو اتاق صبا هذيون مي گفت :بازم دوست داشت ببينتش ...

شايد تنها زماني كه تونستم اونو به خودم نزديك ببينم زماني بود كه حسابي سرما خورده بود و تو ماشين از سرما مي لرزيد و چيزي رو نمي فهميد ...

و من مجبور شدم براي اينكه بيارمش تو خونه ..بگيرمش تو ب*غ*لم...


romangram.com | @romangram_com