#آسانسور_پارت_417
بهزاد بد نگام مي كرد ... با حرص از جلوي در يچه رفت كنار و دوباره برگشت و بهم خيره شد
ترسيدمو بدون نگاه كردن به دوتاشون
رفتم كناري نشستم ...
...سرمو اوردم بالا ..بهزاد ديگه جلوي دريچه نبود
محسني با ناراحتي رفت زير دريچه و به بالا خيره شد...
...
محسني - پيشش مي موندي ..
سرمو اوردم بالا..
- كاري اون بالا نمي تونستم بكنم...
...
سرشو اورد پايين و به من نگاه كرد ...
لبخندي زد و برگشت سر جاش و اروم رو زمين نشست....
..صداي تقلا كردن بهزاد به گوش مي رسيد ...سرم پايين بودو به نوك كفشام خيره شده بودم
كه صداي محسني در امد
سرمو اروم اوردم بالا و به لباش چشم دوختم
romangram.com | @romangram_com