#آسانسور_پارت_416
بهزاد با صداي بلندي - اون پاش درد نمي كنه
- ..مگه نگفتي تا امشب بهم وقت مي دي ؟
بهزاد- باشه برو پايين... اگه اينجا بودن اذيت مي كنه ...
رو لبه در نشستمو پاهامو از دريچه اويزون كردم ...محسني سريع از جاش بلند شدو امد كمكم ...
بايد مي پريدم ..انگار بالا رفتن خيلي راحتر از پايين امدن بود.
محسني - .بپر ...هواتو دارم ...
برگشتمو به بهزاد كه با خشم نگاهم مي كرد نگاه كردم ...
ناراحتي و غمش ..ناراحتم مي كرد ..ولي نه به اندازه اي كه از رفتن به پايين منصرف بشم ....
.عوضش توجه و نگاه دامون ..برام طور ديگه اي بود
و پريدم ..با تماس پاهام به كف اتاقك ..بدنم كاملا تو ب*غ*ل محسني جاي گرفت ...
قرمز شدم و زودي ازش فاصله گرفتم ....خود دامونم زودي خودشو كشيد كنار ...
سرمو چرخوندم به طرف بالا
فصل هفتاد و دوم :
romangram.com | @romangram_com