#آسانسور_پارت_418


محسني – روزا ي اولي كه امده بودم اين بيمارستان ...

....از محيطو ادماش اصلا خوشم نمي يومد...راسش به اصرار...

سرشو بلند كردو بهم خيره شد

محسني - صبا ...يعني همون خاله هم سن و سالم كه البته يه چند سالي ازم بزرگتره ....قبول كردم بيام اين بيمارستان ..

فقط خودش خواست به كسي در مورد رابطه فاميلمون چيزي نگم....

منم گفتم باشم

چند ساله كه با ما زندگي مي كنه ...بعد از فوت پدربزرگ و مادر بزرگم ..به اصراراي ما امد خونه امون ...حالا هم چند سالي هست كه باهامون زندگي مي كنه...اون خانوم و اقايي رو هم كه اونروز تو خونمون ديدي مادر و پدرم م بود ن

...

محسني – با وجود صبا كم كم داشتم به محيط و ادماش عادت مي كردم ...

همه چيز داشت خوب پيش مي رفت ..و منم سرم تو كار خودم بود ...تا اينكه ....

سرشو حركت داد به طرف سقف ...

منم با نگاهش به سقف خيره شدم ...

همزمان نگامونو از دريچه گرفتيم و بهم خيره شديم ....

با حالت سوالي

-تا اينكه...؟

لبخند ي زد و گفت :

محسني –..تا اينكه يه كله شق امد تو بخش ما ...


romangram.com | @romangram_com