#آسانسور_پارت_410
تا گرفتم بهش نگاه كردم ...
فكر كنم از همه چي دلم با خبر شده بود كه همونطور خط نگاشو روم زوم كرده بود ...
...سعي كردم اضطراب و دلهره اي كه به جونم افتاده بودو از خودم دور كنم
كمي پاشو مالش دادم كه...
در حين مالش دادن باز بهش خيره شدم ...
نگاشو از نگام بر نمي داشت ....تمام وجودم گرم شده بودو نمي تونستم كاري كنم ....داشتم مسخ مي شدم ...كه زودي چشمامو بستمو و مچ پاشو توي يه حركت جا انداختم ...
با اينكه خيلي تلاش كرد صداش در نياد... ولي بازم ..دادشو كه زياد بلند نبودو زد
زودي دستامو از پاش جدا كردم
هنوز درد داشت ولي نه به اندازه قبل ..و سعي كرد با گوشه پارچه روپوشش كه پاره كرده بود مچ پاشو ببنده... و منم بدون دخالتي دوباره برگشتم سر جامو و زمين نشستم
همونطور كه پاش دراز كرده بود به پاش دست مي كشيد ..
محسني- لعنتي اصلا نفهميدم چطوري افتادم
بهزاد كه از محسني خوشش نيومده بود ..با قيافه در همي ...خسته از تلاش بي حاصل مثل من و محسني يه گوشه نشست ...
بهزاد- فكر مي كنيد كي به دادمون برسن ...؟
- از اين اسانسور خيلي كم استفاده ميشه ...
محسني - مخصوصا از بعد از ظهر به بعد ..كسي به طرفشم نمياد ...
بهزاد- يعني ممكنه كسي متوجه خرابي اسانسور نشه؟
romangram.com | @romangram_com