#آسانسور_پارت_409





مثل خودش ..

- نه.. مگه مرض دارم؟

كه دوتايمون زديم زير خنده



بهزاد واقعا ديگه داشت جوش مي اورد ...

بهزاد- يه جا انداختن انقدر خنده داره ...؟

....سرخ شدمو و چيزي نگفتم

محسني - افرين همونطوري نگهش دارو .... اونطوري كه ياد گرفتي حركتش بده ...محكم و سريع ....

از درد گرفتن پامم نترس



هنوز دستامو رو پاش نذاشته بودم ...

در كنار بهزاد يه جور خجالت مي كشيدم كه به پاش دست بزنم ...

..و اونم دقيقا بالاي سرم دست به سينه ايستاده بود ..و خود خوري مي كرد

سرمو اوردم بالا و به چشماي محسني كه حالا رنگ مهربوني به خودشون گرفته بود خيره شدم ...

يه دفعه شرم و خجالت تمام وجودمو گرفت .... زودي سرمو گرفتم پايين ....

اب دهنمو قورت دادم ...و با دستايي كه سر انگشتاش از استرس سرد شده بود ...پاشو گرفتم ...

romangram.com | @romangram_com