#آسانسور_پارت_408


بهزاد با حالتي عصبي:

این يكي... ديگه كاري نداره

و اروم خودش جورابو در اورد ...

در حالي كه خنده ام گرفته بود

- پس پاشم خودت جا بنداز

چشماش باز شد..

بهزاد- من كه بلد نيستم

-پس چرا هي مي پري وسط و مزاحم مي شي ..برو كنارو بذار من كارمو بكنم

سرشو سر درگم تكوني داد و ازم فاصله گرفت ...

به محسني نگاهي انداختم

دستامو به پاش نزديك كردم ولي لمسشون نكردم

- خوب ببين دستمو درست گرفتم ؟

سرشو تكون داد...

محسني - فقط دختر زجر كشم نكني ...

..رگ شيطنتم گل كرد ...

محسني فهميد ...سعي كرد خنده اشو قورت بده:

صالحي اذيت نكنيا ...


romangram.com | @romangram_com