#آسانسور_پارت_407
محسني - منا خجالت بكش تو يه پرستاري... وقتي نتوني كار به این سادگي رو انجام بدي ..چطوري مي خواي جون يه انسانو نجات بدي؟
- .من پرستارم ....نه شكسته بند..
محسني دستي به صورتش كشيد و از ته دل:
اوه خداي من ...
بهزادم كه اسم منو توسط محسني شنيده بود ...يه جوري نگام كرد ...
" ای خدا مصبتو شكر.....تعصبشونو ببينم يا لجبازياشونو "
غد بازي رو كنار گذاشتم ... و از جام بلند شدم و به محسني نزديك شدم ...
- خيل خوب... بگو چيكار بايد بكنم
محسني -..برو كنار پام تا بگم...
- خوب ..؟
محسني - اگه اشكالي نداره اول كفشمو در بيار ...
بهزاد كه راضي به این كار نبود ....
كنارم نشست و دستاشو به كفش نزديك كرد كه من به پاش دست نزنم
ولي خيلي بد اين كارو كرد كه داد محسني رو در اورد
محسني – ارومتر... داري چيكار مي كني ؟
..بهزاد كه از داد محسني ترسيده بود..دستاشو كشيد كنار
...اروم اول بند كفشاشو باز كردم ...و خيلي اروم كفشو در اوردم ..كمي دردش گرفت ولي صداشو در نيورد ...
..حالا نوبت جورابش بود ...
romangram.com | @romangram_com