#آسانسور_پارت_406


محسني - نه بد جا نمي دازي ..فقط تلاش كن جاش بندازي ..تو مي توني ...

- این كه از این شعاراي ..تو مي توني... كه نبود ..؟.

بهزاد بالا پاي محسني نشست ...و به مچ پاش خيره شد

بهزاد- يه دفعه چه كبود شد ....

.چشم چرخوندو به درو ديوار اتاقك چشم دوخت ...

...

محسني – صالحي... داره اذيتم مي كنه ...بيا..

..محكمتر خودمو به ديواره اتاقك چسبوندم و دستمو با دست چپم گرفتم

- نه ..نه.. نمي تونم ...

..وقتي حركتي از من نديد ..كمي رو پاش خم شد كه شايد بتونه خودش كاري كنه ..اما خيلي دردش گرفت و به نفس نفس زدن افتاد و خودشو تكيه داد به ديوار...

و چشماشو بست...

بهزاد داشت دوباره دكمه ها رو فشار مي داد...

...محسنيم كه كمي رنگش پريده بود دوباره بهم خيره شد...

نگاه ش داشت..ازم خواهش مي كرد..

كه گفتم

- خوب نمي تونم ..بخدا مي تونستم كه دريغ نمي كردم ...

كه يه دفعه داغ كرد


romangram.com | @romangram_com