#آسانسور_پارت_403
بهزاد- گوشيم...گوشيم ..
سريع گوشيشو در اورد .....
و مشغول شماره گرفتن شد
بهزاد- د لعنتي چرا انتن نمي دي...
بر خلاف تمام دفعات قبلي هيچ ترسي نداشتم ..شايد به خاطر اين بود كه مي دونستم اين دفعه تنها نيستم
رو به روي محسني اروم رو زمين نشستم و به ديوار اتاقك تكيه دادم
فقط اين بهزاد بود كه بين ما دو نفر ايستاده بود و در تلاش بود كه راهي براي بيرون رفتن پيدا كنه
دستم درد مي كرد... با دست چپ.... دست راستمو گرفتم
محسني - خيلي درد مي كنه؟
- فكر كنم موقع افتادن رو زمين... افتادم روش
محسني - زياد تكونش نده
سرمو تكوني دادم و به بهزاد كه با نگراني وسطمون ايستاده بود...خيره شدم...
سعي مي كرد كاري كنه... ولي هيچ كاري از دستش بر نمي امد ....
دوباره به محسني كه خط نگاش به من بود.... خيره شدم ....
و در حالي كه سعي مي كردم نخندم
- به من.... هوا خوري نيومده...
خنده اش گرفت و سرشو انداخت پايين
عوضش بهزاد با چشم غر رفتن به دوتامون:
romangram.com | @romangram_com