#آسانسور_پارت_4
قفل در اعصابمو خرد كرده بود ....
خانوم صالحي
با تعجب به طرفشون برگشتم.....
با صداي اروم و متعجبي
- سلام
سلام دخترم...مشكلي پيش امده ...؟
- نمي دونم چرا قفل امروز بازي در اورده ..چند بار هم به اقاي خسروي گفتم كه بياد درستش كنه ولي هر بار مي ندازه پشت گوشش...
زن كه بين در وايستاده بود رو به پسرش:
محمد جان ببين مي توني ببنديش
پسر كه معلوم بود تمايلي به انجام اين كار نداره... با ناراضايتي به طرف من امد و منم بدون حرفي كنار كشيدم ..
.به نيم رخش خيره شدم ....ابروهاي كشيده ..بيني عقابي ...موهاي نبستا پر پشت و با صورتي سبزه كه به سفيدي مي زد ....
همراه با اخمي كه زينت صورتش شده بود...
مادر پسر- من هميشه مي بينمت.... ولي با دوستت بيشتر حرف زدم تا با شما
با لبخند به طرف زن برگشتم..
- منظورتون مرواريده ...؟
مادر پسر- اره مرواريد ..اسم شما رو هم از مرواريد جون پرسيدم......خودش نيست؟ ...
- نه شيفت شب داشت تا يكي دو ساعت ديگه بر مي گرده .....
romangram.com | @romangram_com