#آسانسور_پارت_3



همين كه در و باز كردم..در واحد رو به رومون هم باز شد ....

پسري حدود 30 ساله از در خارج شد.

(خوب چيكار كنم از سن 30 خوشم مياد2 27).نگاش به من افتاد...

منم در كمالي بي خيالي بهش نگاه كردم و درو بستم و مشغول قفل كردن در شدم ...

.نزديك دوسال بود منو مرواريد اينجا ساكن شده بوديم... ولي من اصلا با همسايه ها اخت نشده بودم... و نمي شناختمشون .

.فقط از روي چهره مي تونستم شناسايشون كنم ...

قفل در كمي مشكل داشت براي همين به سختي قفل مي شد...

محمد

صداي زني بود ...كه صداش از واحد رو به رويي مي امد

بله

محمد جان موقعه برگشتن اينا رو هم مي توني برام بگيري ..؟

تو برگه نوشتم چيا مي خوام

مادر من... تا من برمو و برگردم .... شب شده ..اون موقعه هم كه ديگه مغازه ها بستن

نميشه الان بري... برام بگيري؟ ..خاله ات اينا امشب ميان..

پسرك دستي به گردنش كشيد و برگه رو از دست مادرش گرفت ...

باشه سعي مي كنم بگيرم..

اگرم نتونستم به يكي از بچه ها مي گم بگيره و برات بياره ...

romangram.com | @romangram_com