#آسانسور_پارت_396


محسني - اه خدايا... كاش زودتر تصادف مي كردي ..

من برم ..بعد از ظهر باز بهت سر مي زنم

سرمو تكون دادم ...

به در سيد

-دكتر

برگشت طرفم .

- .براي همه چيز ممنون

فقط يه لبخند

لبخندي زدمو رومو گرفتم به طرف پنجره



مامان تا بعد از ظهر پيشم بود ..ولي بعد از اون چون پاهاش درد مي كرد دوباره برگشت خونه..

نزديك غروب بود .....محسني يه بار ديگه بهم سر زده بود .....

مطمئن بودم كه مرواريد سرش با محمد گرم شده .... كه دوست چند ساله اش فراموش كرده بود

بيچاره اونروز كه با ذوق امده بود تو اتاق....مي خواسته بهم بگه كه بهزاد و دايش امدن ..كه اونطوري ضايع شده بود

از روي تخت بلند شدم ...دست راستمو از ساعد تا سر انگشتام گچ گرفته بودن ....

واقعا تصادف وحشتناكي كرده بودم ..و البته مقصر هم خودم بودم ....

فصل شصت و نهم :


romangram.com | @romangram_com