#آسانسور_پارت_397
توي راهرو شروع كرده بودم به راه رفتن...
به طبقه پايين رسيدم
يكي از پرستارا- تو اينجايي؟...يه اقايي امده بود ملاقاتت د يده نيستي.... خبرتو از بچه ها گرفته بود
- الان ؟...نگفت كيه
چرا فكر كنم گفت .. اف
- افشار؟
اره اره
- باشه الان بر مي گردم ...
وارد اتاق كه شدم ديدم رو تختم نشسته...
- سلام
با لبخند برگشت طرفم
مثل هميشه مرتب وآراسته و لي معلوم بود يكم بهم ريخته است ...
- بيا بريم بيرون از اين اتاق ديگه حالم داره بهم مي خوره ...
هم قدم با من از اتاق خارج شد..
بهزاد- به زور اجازه دادن بيام تو ..گفتن وقت ملاقات تموم شده
romangram.com | @romangram_com