#آسانسور_پارت_394
نگام به بيرون و تو راهرو بود ..همراهاي مريضا مي رفتنو مي امدن ...گاهي هم پرستارا ...
حوصله ام سر رفته بود ....
كه محسني رو ديدم ..اونم متوجه نگاهم شد و وارد شد ...
محسني - حال مريض ما چطوره ؟
لبخندي زدم..
-صبح بخير دكتر
به ساعتش نگاهي انداخت
محسني - كله ظهره دختر
به پانمسان سرم نگاهي انداخت
...و كمي ازم فاصله گرفت ..
محسني - درد نداري؟
- نه ..كي مرخص مي شم؟
محسني - از ما سير شدي؟
- سير بشم يا نشم كه دوباره بايد برگردم...
محسني - اره ولي اينطوري زبونت يكم كوتاهتره
با خنده بهم خيره شد..
-من يه معذرت خواهي به شما بدهكار
romangram.com | @romangram_com