#آسانسور_پارت_393
- 4 صبح ..
مچ دستشو اورد بالا ...
3:30 بود ..
محسني - .الان وصلش مي كنم ...
- نمي خواد پرستارا هستن ...
سرمو كه اخر شب پرستار كنار تختم گذاشته بود ...و برداشت و شروع كرد به وصل كردنش ......
محسني - به فكر خودت نيستي به فكر اون پدر و مادر بيچاره ات باش...
چقدر بايد تنشونو اب كني ؟...
سرمو با ناراحتي انداختم پايين ...
- خوب خوابم نمي برد ...
محسني - بيرون نرو........ خوب ؟
فقط سرمو مثل بچه ها تكون دادم...
و اونم وقتي مطمئن شد كه از ديگه از جام جم نمي خورم از اتاق خارج شد
از توجهش خوشم مي امد ..يعني بعد از قضيه تصادف احساس مي كردم اخلاقا برگشته و همه يه جور مهربون شدن ..حتي محسني ...
صبح به خيال اينكه كله سحره و زود از خواب بيدار شدم
چشمامو از هم باز كردم كه چشمم خورد به ساعت رو به روم.... 11 صبح بود ...
احتمالا مهدي هم رفته بود خونه.... بيچاره اونم از كار و زندگيش افتاده بود ...كمي تو جام جابه جا شدم...
romangram.com | @romangram_com