#آسانسور_پارت_391



انقدر فكر كردمو به نتيجه نرسيدم كه بلاخره خوابم گرفت ..به طرف اتاقم راه افتادم ...

حوصله بالا رفتن از پله ها رو نداشتم..

به اسانسور نزديك شدم و دكمه رو فشار دادم...

در باز شد ...سرمم تموم شده بود ...به اينه داخل اسانسور خيره شدم..رنگ روم بهتر شده بود...

كه در اسانسور باز شد ...

محسني بود..تا منو ديد تعجب كرد و در حال پرسش

تو اينجا چيكار مي كني وارد شد...

- خوابم نمي برد رفتم بيرون

محسني - تو این هوا

زياد سرد نبود...

محسني - معلومه داري از سرما مثل بيد مي لرزي

- نه هوا به هوا شدم

محسني - نشد من يه بار يه چيزي بگم و ... تو جواب ندي ...

باز خواستم حرفي بزنم كه ساكت شدم ....

سرشو سرزنش وار كج كرد به طرف راست ...

به طبقه مورد نظر رسيدم ..در باز شد ..فكر كردم مي ره... ولي با من خارج شد..

و دنبالم راه افتاد...

romangram.com | @romangram_com