#آسانسور_پارت_390


خدا كنه و در حالي كه مي خنديد



به طرف اتاق پرستارا رفت ...



فصل شصت و هفتم:





با سر درگمي به طرف در خروجي رفتم

فقط از حرفاشون فهميده بودم كه صبا خاله محسنيه و ديگه چيزي سر در نيورده بودم

تا نيمه هاي شب مثل مرده ها تو محوطه بيمارستان چرخ زدمو و با خودم فكر كردم... به همه ي حرفاي بهزاد فكر كردم...

اما ذهنم بيشتر حول محسني و صبا مي چرخيد ..خيليم دلم مي خواست بدونم درباره كي حر ف مي زدن ....

اخه چطور ؟

مگه ميشه...

محسني!!!!!!

اخ ...چه خري بودم من ..صبا يعني ميشد خاله اش؟

چه خاله ي جوووني ...چرا از همه مخفي مي كردن .

.مي ديدم اكثرا شبا كه كشيك داشتم... صبا هم نبودا..بگو ورپريده مي رفته پيش محسني ....


romangram.com | @romangram_com