#آسانسور_پارت_384


وقتي كه این از كار بيفته....نه ديگه چيزي توش پيدا نميشه ..خالي خالي ميشه ...

گر گرفتم ...و با دلهره بهش خيره شدم

بهزاد- هنوزم به نظرت مخ بي مغزه ام ...؟

- ديگه هيچ وقت بر نمي گردي ...؟

نگاشو ازم گرفت و به پنجره خيره شد

بهزاد- نمي دونم منا..انگار دارم فرار مي كنم ...

...و با اين حرف ....همرا با اخم تو سكوت فرو رفت ...

منم نگاهمو ازش گرفتم و به پنجره خيره شدم

بهزاد- من ديگه برم ...

برگشتمو بهش نگاه كردم

بهزاد- شايد قبل از رفتن امدم و سري بهت زدم ....

سرمو با ناراحتي تكوني دادم ...

به در نزديك شد ...ولي درو باز نكرد..كمي مكثي كردو

راه رفته رو برگشت و كنارم ايستاد...

به چشام خيره شد ....

بهزاد- با من مياي ؟

چشام گشاد شد ..و با دهن باز به چشماش و لباش چشم دوختم


romangram.com | @romangram_com