#آسانسور_پارت_383



بهزاد- اونشب خيلي اذيت شدي ....واقعا شرمنده ام ....امروزم هركاري كردم كه نياد ...نشد ..منم نمي خواستم بيام ولي این دل ...لامص...

سرمو گرفتم بالا و به چشاش خيره شدم ..

خنده بانمكي كرد ...

بهزاد- تو بر خلاف تمام زنا و دخترايي كه مي شناسم

تو اوج نارحتيم ..مي خواي بدوني طرف مقابلت چي مي گه ....وبرعكسا تمام زنا ..كه ديگه به گريه بيفتن هيچ حرفي رو نمي شنون ...

- چرا مي خواي بري ؟



بهزاد- به نظرت جايم دارم كه بمونم ..؟



مادري كه ندارم..پدرمم كه همش در حال سفر و ماهي يه بار... اونم توي مهمونا مي بينمش ..

داييم كه اگه به فكرم بود همچين پيشنهادي رو بهت نمي كرد

برم اونور بهتره ...

دستاش گذاشت كنارشقيقه اش ..

اونوريا به اينجاي من خيلي نياز دارن ...

لبختد تلخي زدم :

- مگه توش چيزيم پيدا ميشه ...؟

لبخندش محو شد...و دستشو گذاشت رو قلبش

romangram.com | @romangram_com