#آسانسور_پارت_382
كه فقط براي يه بار ....فقط براي يه بار..بهم نگاه كني ...
- بريد بيرن ..نذاريد حرمتا شكسته بشه ....
سر جاش صاف وايستاد...
دايي- حق با توه...اميدوارم منو ببخشي
....و با ناراحتي به سمت در رفت ...
اشكم در امد ....به پنجره خيره شدم مهدي در حال حرف زدن با يكي از كاركنان بيمارستان بود ...دستي به زير بينيم كشيدم ...
در باز شد ...نگاهي نكردم ..
بهزاد جعبه شيريني و كمپوتا اوردو كنارم رو ميز گذاشت...
بهزاد- من از حرفي كه مي خواست بهت بزنه خبر نداشتم ...
بينيمو كشيدم بالا ...
بهزاد- من سه شنبه پرواز دارم..براي هميشه مي رم اونور ....
چيزي نگفتم
برگشت طرفم
بهزاد- بخدا خبر نداشتم منا وگرنه نمي ذاشتم بياي اون مهموني ...
- مي دونم
بهزاد- پس چرا گريه مي كني ؟ ...
جوابي ندادم ...
romangram.com | @romangram_com