#آسانسور_پارت_381
دايي- باور كن همه زندگيمو به نامت مي كنم ...همه چيزمو به پات مي ريزم
..با عصبانيت به ملافه چنگ انداختم و فشار دادم ..
دايي- انقدر از من بدت امده كه حتي نمي خواي يه نگاه بهم بندازي ....؟
- خواهش مي كنم از اينجا بريد...
دايي- پس جوابت نه است ...؟
سرمو بالا نيوردم و حرفي نزدم...
دايي- بهزاد تا چند روز ديگه براي هميشه ميره ...
..اونم از اونشب ...خيلي كم حرف شده ..حتما از من بدش امده ...
دايي- شايد اصلا نبايد این حرفو پيش مي كشيدم ....
خيلي دوست داشتم... بدون این فاصله ها باهات حرف مي زدم ...
حق داري ..تو جووني و نمي خواي زندگي و عمرتو با يه پيرمرد حروم كني ..اما نمي دونم چرا ازوقتي كه ديدمت ....
ساكت شد ...
سرم به شدتت درد گرفته بود
دايي- كاش مي تونستم يه جاي كوچيك تو قلبت داشته باشم...
ولي ..نه ...من خيلي پيرتر و نچسبتر از این حرفام كه تو بخواي حتي در موردم فكر كني ...
امروز براي تكرار درخواستم نيومدم ...فقط يه معذرت خواهي بخاطر حرف نسجيده ام ..
فكمو با حرص فشار دادم...
دايي- منا مي تونم فقط ازت يه خواهش داشته باشم ...
romangram.com | @romangram_com