#آسانسور_پارت_380
دايي- اگه مي دونستم پيشنهادم تا این حد عذابتون مي ده.. هيچ وقت..
- خواهش مي كنم ديگه ادامه اش نديد ...
به طرفم برگشت ..
دايي- دوست ندارم فكر كني ... حرف و درخواستم همش از روي ..
با جديت سرمو بلند كردم و خيره به چشماش
-اقاي عليپور..خواهش كردم ...
زهر خنده ای كرد ...و دوباره به پنجره خيره شد ...
دايي- براي اون شب چقدر برنامه ريخته بودم ولي متاسفانه ...نتونسته بودم رفتار شما رو پيش بيني كنم ....
نمي خواستم بشنوم ...از طرفيم مي ترسيدم هر لحظه مهدي از راه برسه ..
از پنجره دل كند و امد طرف تختم ..
دستاشو تكيه داد به تخت كمي به طرفم خم شد ...
رنگم پريد ..و سريع اب دهنمو قورت دادم
دايي- به نظرت گ*ن*ا*ه بزرگيه ...كه عاشقت شدم ....؟
نفسم بند امد....
دايي بهزاد- از وقتي فهميدم بيمارستاني ..به سرعت خودمو رسوندم ...تصادفت همش تقصير من بود ...اگه بلايي سرت مي امد .... تا اخر عمر نمي تونستم خودمو ببخشم
مي دونم سنم ازت بيشتره و همين خيلي ناراحت كرده ....اما اگه تو با من...
حرفشو قطع كرد..
romangram.com | @romangram_com