#آسانسور_پارت_379
فصل شصت و پنجم:
دايي بهزاد- خدا بد نده ...
سرمو گرفتم پايين ...
- خدا هيچ وقت بد نمي ده..اين كار بنده هاشه كه گاهي ...
و با نارحتي به بهزاد خيره شدم ..
دايي بهزاد- اونشب هر چي با گوشيتون تماس گرفتم ..جوابي نداديد..
بعدم كه همش خاموش بود... تا اينكه ديروز گوشيتون روشن شد و متاسفانه خبر دار شديم كه چه اتفاقي افتاده ...دير وقت بود و ما نتونستيم زودتر بيايم ..اين شد كه امروز امديم
نمي تونستم تحمل كنم ..
دايش برگشت طرف بهزاد و خيلي راحت و با لبخند .:
بهزاد جان قبل از امدن يادم رفت كمپوت و شيريني رو از تو ماشين بيارم... لطف مي كني بري بياريشون ...
بهزاد كه رگ پيشونيش زده بود بيرون ...
بدون حرفي به طرف در رفت و درو تا اخرين حد ممكن باز گذاشت و خارج شد ...
دايي بهزاد با لبخندي به خاطر حركت بهزاد ....به طرف در رفت و اروم درو بست ..وقتي به طرفم برگشت سرمو به طرف پنجره گرفتم ..
بهم نزديك شد و كنار تخت ايستاد..
...وقتي ديد نگاش نمي كنم به طرف پنجره رفت و دست راستشو گذاشت لبه پنجره..
romangram.com | @romangram_com