#آسانسور_پارت_378


فرزاد كه به شدت جلوي محسني قرمز كرده بود

سرشو با حالت عصبي تكوني داد.و گفت :.

فرزاد- نه نداريم...

و بدون حرفي از اتاق خارج شد

منو محسني دوتايي به خروجش خيره شده بوديم كه محسني سرشو چرخوند طرفمو با يه لبخند اونم از اتاق خارج شد

نمي دونم چرا از اينكه فرزاد و جلوي محسني سنگ رو يخ كرده بودم خوشحال بودم بعد از خروج محسني

سرمو داشتم مي ذاشتم رو بالشت كه ضربه ای به در خورد ..به گمون اينكه مهدي:

- رفتي به اميوه بگيريا.... نكنه رفتي از كارخونه اش بگيري ...

و با خنده برگشتم طرف در ...

كه لبخند رو لبام ماسيد ..به لبخندش خيره شدم

لبخندي كه ديگه جايي تو دلم نداشت ...

"سلام"

جوابي ندادمو و به نفر دوم كه يه دست گل جلوش گرفته بود ..خيره شدم .

به تخت نزديك شد و دست گلو گذاشت رو ميز انتهاي تخت ...

به چهره اش كه دقيق شدم ...متوجه شدم بيشتر عصبيه تا بي خيال ....






romangram.com | @romangram_com