#آسانسور_پارت_368
محسني - اخه نمي خوام زبونش طوري بشه ...چون اول اخري ...بايد خودم درستش كنم ..
خندهام بيشتر شد اما درد مانع مي شد ..
محسني - ای ای ..سرعت كار دستت داد صالحي .....مراقب باش ..زبونت بلايي سرت نياره ...
حالا نگفتي
ديشب با اون همه سرعت.... داشتي كجا مي رفتي ...؟
محسني با خنده :
نكنه از دست عزرائيل در مي رفتي ..؟
با ياد اوري ديشب ..اخمام تو هم رفت .....و نگامو به يه طرف ديگه گرفتم ...
محسني كه متوجه ناراحتيم شده بود ..
باشه من ديگه برم ....مي گم كه مادرت بياد تو
بيرون منتظرن
بنده خداها تازه 2 ساعتي هست كه رسيدن ...
****
با ورود مادرم دقيقا مي دونستم اول يكم قربون صدقم مي ره و وقتي ببينه چشمام باز ه ...شروع مي كنه به نصيحت
و بعدم اگه مي ديد جا داره.. خفم مي كرد به خاطر سهل انگاريم ...
romangram.com | @romangram_com