#آسانسور_پارت_369
و دقيقا هم همينطور شد... فقط به مرحله خفه كردنم نرسيد ...
بابا هم بعد از مامان امد...
بر خلاف مامان ...از در دوستي وارد شد ..و كمي سر به سرم گذاشت..
البته واقف بودم كه بعد از خوب شدنم ... بايد جواب تمام این خوبياشو بدم
مهدي هم كه كمي ترسيده بودوقتي چشماي باز منو ديد...
مهدي - تو كه هنوز زنده ای ...؟
گفتيم يه حلوايي . خرمايي افتاديم ...
با ناراحتي به چشماي شيطونيش خيره شدم ...
مهدي - شوخي كردم.بابا..... الهي كه درد و بالام بخوره تو سرت ...
كه زبونشو گاز گرفت و گفت :
نه ..نه بخوره تو سر دكتراي اخموي اينجا
بي انصاف تو این وضعيتم ول نمي كرد ...تقصير خودشم نبود ..بيچاره ژنش مشكل داشت
مهدي - ببين چرا به پاهات از این وزنه ها اويزون نكردن ..عين هو این فيلما
كه محسني امد
محسني - مگه پاش شكسته كه اينكارو كنيم ؟
مهدي كه با ورو د محسني كمي معذب شده بود ....
مهدي - اه نشكسته
منو محسني بهش خيره شديم ...
romangram.com | @romangram_com