#آسانسور_پارت_363
دردم گرفت
محسني - كم كم داشتيم نگران مي شديم ...زيادي بعد از عمل تو بيهوشي مونده بودي...
سرمو ول كرد و كمي پتو رو زد كنار ..و پهلومو ديد...
محسني - شانس اوردي پاهات نشكستن ...
محسني - تو خيابون كورس گذاشته بودي صالحي ...؟
همچنان بهش خيره بودم...
بهم خيره شد..
خنده اش گرفته بود..
محسني - نترس هنوز زنده ای ...كه داري اونطوري نگاهم مي كني ...
محسني - منم عزرائيلت نيستم ...هرچند بدم نمي امد ....جون تو يكي رو خودم مي گرفت ...
و شروع كرد به خنديدن
خشكي گلوم وادارم كرد بگم
- اب
محسني - نه ...الان نمي توني بخوري
چشمامو بستم ...و به سختي
- تشنمه
محسني - نميشه صالحي
اب دهنمو به زور قورت دادم ...
romangram.com | @romangram_com