#آسانسور_پارت_362


انگار بعد از سالها چشم باز كردم ...گلوم خشك شده بود .و به شدت احساس تشنگي مي كردم ..

سعي كردم كمي چشمامو باز كنم ..كه تو همون نگاه اول همه جا و همه چيز برام يه لحظه تار شد ... و بعد از كمي پلك زدن ...همه چيز دوباره برام واضح شد ...

با يه نگاه سر انگشتي فهميدم تو بخش مراقبتهاي ويژه ام ...

سرم به شدت درد مي كرد ....

گاهي پرستاري از جلوي چشمام رد مي شد و مي رفت.....هنوز كسي متوجه بهوش امدنم نشده بود

هميشه از بخش مراقبتهاي ويژه بدم مي امد..

برام حكم بخش مرگو داشت ....

بيشتر مريضايي كه مي امدن تو این بخش ... بي برو برگرد.. راهي سرد خونه مي شدن ....

چون نمي تونستم سرمو تكون بدم فقط به رو به روم خيره بودم ...كمي كه خيره شدم ..چشام خسته شد ...و چشمامو بستم ...

با چشماي بسته تلاش كردم كمي پاهامو تكون بدم ..ولي درد تو بدنم پيچيد ..و منو از تلاش مجدد منصرف كرد ...

كمي به چشماي بسته شدم فشار اوردم

محسني - بهتره انقدر به خودت فشار نياري ....

چشمامو اروم باز كردم..

انتهاي تخت ايستاده بود و مشغول وارد كرد جزئيات داخل پرونده بود ....

سرشو اورد بالا ...

وقتي نگامو به خودش ديد ..پرونده رو گذاشت رو ميز انتهاي تخت و امد بالا سرم ...

دستش اروم گذاشت روي قسمتي از سرم كه پانسمان شده بود ..


romangram.com | @romangram_com