#آسانسور_پارت_361

صبا- اما حق نداري ..به من هر چي خواستي نسبت بدي.. فهميدي؟

دسشو با دستم پس زدمو خيره تو چشمام :

-اره دوستيم سر جاش ...تو رفاقت كم نمي ذاريم اونم سرجاش ..كه كلا اين رفاقتا بخوره تو فرق سرم

-اما تو هم حق نداري كه منو منگول فرض كني و بازيم بدي

صبا- اخه دختره ديوونه ...من كي بازيت دادم؟.......يعني چي كه ...بهم مي گي محسني

-مگه نيستي؟

صبا- خجالت داره منا....از تو يكي ديگه انتظار نداشتم

-منم از تو انتظار نداشتم

صبا- وقتي مي گم وايستا برات توضيح بدم ...مي ري و به پشت سرتم نگاه نمي كني..كسي رو هم اصلا ادم حساب نمي كني

بهش خيره شدم

صبا- من و محسني ...

تاجيك- فرحبخش ...

صبا با ناراحتي چشماشو بست..و خواست ادامه بده

صبا- من و محسني ..

تا جيك – فرحبخش... مگه با تو نيستم

صبا زير زبوني لعنتي فرستادو به طرف تا جيك رفت ...

تا اخر وقت هم ديگه نتونستم با صبا حرفي بزنم ...انقدر تاجيك كار رو سر دوتامون ريخته بود..كه ديگه وقتي براي دعوا و بحث كردنمون نمي موند شب طبق دستور تا جيك كشيك نموندم ...وسايلمو برداشتم و از بيمارستان خارج شدم ...كليد ماشين دست مرواريد بود ..خانوم يه زحمتم نكشيده بود كليدو بهم پس بده ..از در بيمارستان كه خارج شدم ..يقه پالتومو دادم بالا ...و به راه افتادم..خيابون اولو كه رد كردم ماشين فرزادو ديدم كه كمي جلوتر از من وايستاده بود ...خوشحال شدم و خواستم برم طرفش كه ديدم كسي به سرعت داره مي دوه به طرف ماشين ....خوب نتونستم ببينم ... اخه هوا خيلي تاريك بود و اون دقيقا جايي ماشينو متوقف كرده بود كه زياد تو ديد نبود .فقط فهميدم طرف يه زنه ...سريع درو باز كرد و پريد تو ..دستاموكه به دهنم نزديك كرده بودم با تعجب اوردم پايين..كمي سرعت قدمهامو بيشتر كردم ...كه ماشين روشن شد .و به حركت افتاد..تو جام ميخكوب شدم ...- شايد ماشين فرزاد نباشه ..ولي نه..انگاري خودش بود..اون كي بود كه سوار ماشينش شد..؟گوشيمو در اوردم و زودي شماره اشو گرفتم ....بعد از چند بار بوق كشيدنفرزاد- جانم - سلام تو الان كجايي؟فرزاد- سلام ...كاري برام پيش امده ..و الانم بيرون از بيمارستانمفرزاد- تو چي؟... كجايي ؟-من دارم بر مي گردم خونهفرزاد- پياده اي يا با ماشين؟-پيادهفرزاد- نزديك نيستم وگرنه ميومدم دنبالت ...-شايد زياد دور نباشي من يه خيابون بالاتر از بيمارستانمفرزاد- اوه اونجايي... من با يكي از همكار هستم ... توي مطبش-كدوم مطب .؟فرزاد-.تو نمي شناسيش سكوت كردم و به فكر فرو رفتم ...البته حرص هم تو سكوتم داشت فوران ميكرد فرزاد- برو زودتر خونه.... شبه ...خوب نيست زياد بيرون بموني كاري نداري من بايد زودتر قطع كنمبازم سكوت كردم ..فرزاد- فعلا عزيزم و بعد...صداي بوق اشغال شك و ترديد تمام وجودمو گرفته بود ..اگه اون ماشينش بود ..پس چرا به من دروغ گفته بود ...شايدم اون نبوده ...يكي شبيهش بوده ....اوه خداي من دارم ديوونه مي شم ...*****وقتي به خونه رسيدم....از خستگي خودمو پرت كردم رو مبل و توي تاريكي به سقف بالاي سرم خيره شدم ...گوشيمو در اوردم ..خواستم بازم باهاش تماس بگيرم كه پشيمون شدم و گوشي رو پرت كردم يه طرف ...ساعت 9 بود ...و براي خواب خيلي زود بود با اينكه خيلي خسته بودم ...اما دلمم نمي خواست بخوابم ..به زور از جام بلند شدم ..تا لباسمو از تنم در بيارم كه زنگ خونه به صدا در امد...به طرف در رفتم و رو نوك پاهام وايستادم و از چشمي در نگاه كردم..محمد بود...- اي بابا اين اينجا چيكار مي كنه ..؟كه دوباره زنگ زد..درو اروم باز كردم محمد- سلام-سلام ..نگاهم به كاسه آش تو دستش افتاد...به من من افتادمحمد- مادرم... اش درست كرده بود ...مثل اينكه متوجه شده كه شما امديد براي همين گفت يه كاسه هم براي شما بيارم دستمو دراز كردم ..- خيلي ممنون..واقعا تو اين سرما هم مي چسبه...-از طرف من از مادرتون خيلي تشكر كنيد ..خواستم درو ببندم كه دستشو گذاشت رو در محمد- خانوم صالحيبهش خيره شدممحمد- چرا انقدر زود جواب منو داديد؟-كدوم جواب؟محمد- صبحو مي گمبه كاسه آش تو دستم نگاه كردم -اقاي سهند بدم نيست به اطرافتون يه نگاهي بندازيدمحمد- اگه منظورتون ايداست كه اونشب بهتون گفتم-نه منظورم ..يكي ديگه استبا تعجبمحمد- دوستتون؟-بله...محمد- ولي در مورد اونم كهاجازه ندادم حرفشو بزنه -اقاي سهند ..من احساس مي كنم كه شما داريد از يه ميوه فروشي خريد مي كنيد ..كه از كنار هر ميوه اي كه رد مي شيد يه ايرادي بهش مي گيريد ...يا دقيقا مثل اون كسي هستيد كه چون ه*و*س يه ميوه خاصو نداره ..هر قدرم خوب باشه با بي رحمي روش يه ايرادي مي ذاره ...محمد- يعني شما-اقاي سهند ديگه بهش فكر نكنيد ....جواب منم كه معلومه ....نه ببخشيد من خيلي خسته ام..به خاطر آشم از مادرتون تشكر كنيد ...و درو اروم بستم ...و به در تكيه دادم ...كمي كه گذشت رو پنجه پاهام بلند شدمو به بيرون نگاه كردم .... هنوز پشت در وايستاده بودو به موهاش با حالت عصبي دست مي كشيد شونه هام انداختم بالا و برگشتم تو هال

فصل پنجاه و يكم بعد از يه دوش اب گرم ...به طرف اشپزخونه رفتم يه قاشق برداشتم و همراه اش امدم بيرون...رفتم كنار شومينه و رو زمين نشستم ...و با قاشق آش داخل كاسه رو هم زدم ..اولين قاشقو اروم اوردم بالا....كه زنگ تلفن باعث شد قاشقو بذارم سر جاشو از جام بلند شم ....شروع كردم به گشتن گوشيمدام زنگ مي خورد ..كه بلاخره از زير كلي خرت و پرت اتاق گيرش اوردم..-بلهمرواريد - سلام منا خونه اي؟ساكت شدم ...مرواريد - هنوز قهر ي ...؟-چيكار داري؟مرواريد - هيچي مي خواستم بگم من امشب شايد بيام-خوب؟مرواريد - پس نخواب تا من بيام-كي چي ؟مرواريد - منا خواهش مي كنم ..اخه كليد با خودم نبردم -كاري نداري مي خوام برم شام بخورممرواريد - نه منتظر شد حرفي بزنم ... كه تماسو قطع كردم و برگشتم سر جاموخواستم يه قاشق بذارم تو دهنم كه اين بار زنگ خونه اين آشو كوفتم كرد ....با غر غر از جام بلند شدم-حتما خانوم پشت در بوده مي خواسته امادگي قبل از ورود پيدا كنه-احمق ديوانهدرو بي توجه به كسي كه پشت در بود باز كردم و كمربند روبدوشامبرومحكمتر كردمو همونطور كه بر مي گشتم كنار شومينه-اين مسخره بازيا براي چيه ...؟كنار ظرف آش نشستم... روم به طرف شومينه بود ...- حالا چرا صداتو در نمياري ...؟- اون موقعه كه فكتو باز مي كردي ....مي خواستي خفه شي... نه حالا كه هر چي خواستي بهم گفتي ...قاشق دومو گذاشتم تو دهنم ...كه احساس كردم حوله اي كه به موهام بسته ام داره شل مي شه با دست دوباره محكمش كردم ...-باشه بيا اشتي ..اما بي انصاف من هر بار اخه با كي بودم ؟....- نكنه تو هم حرفاي مادر اون بچه ننه رو جدي گرفتي ....؟خوبه كه از دو سالم بيشتره كه باهم دوستيم ...كه دوباره صداي زنگ در امدديگه چشام داشت در مي امد ...زودي از جام پريدم....مطمئن بودم بعد از باز كردن در يكي داخل شد ..پس زنگ دوباره براي چي بود ؟ رنگم پريد ....با ترس اروم به طرف در رفتم كه بازم زنگ زد ...در نيمه باز بودسرمو از لاي در اهسته رد كردمفصل پنجاه و دوم :با لبخندي رو به روم ايستاده بود ..البته رنگش كمي پريده بود- تو اينجا چيكار مي كني ...؟بهزاد- خواستم بگم من يه شوخي باهات كردم امدم كه درستش كنم- چي ؟بهزاد- ميشه بيام تو؟بهش خيره شدم..بهزاد- اينجا نمي تونم بگم ..با شك..- شما همين الان زنگو زدي ؟بهزاد بيشتر رنگ به رنگ شد :من ...اره اره ابروهامو انداختم بالا- پس يه لحظه صبر كنيد من برم لباسامو عوض كنم ...چيزي نگفت و بهم خيره شد در كمتر از 5 دقيقه لباسامو عوض كردم.و .بر گشتم دم در - خوب امرتونبهزاد- نمي ذاري بيام تو؟-امممم نه.......همين جا حرفتو بزنبازم نگام كرد - خودتون كه مي بينيد... جز من كسي خونه نيست پس امرتونكمي به خودش مسلط شده بود و دوباره شده بود همون بهزاد مغرور بهزاد- خوب راستش..دلم نميخواد فكر كني برام مهمي و از اين چرت و پرتا ..كه فكر كني براي اين چيزا امدم اينجا ...نفسشو با بي حالي داد بيرون بهزاد- من براي اينكه به مهموني نياي... به دروغ بهت اس ام اس دادم كه مهموني هفته ديگه استاز حرفش اصلا شوكه و يا ناراحت نشدم و م*س*تقيم بهش خيره شدم وقتي تغييري تو من نديد بهزاد- خوب تو كه نمي امدي ...ولي كار درستيم نبود ...پس ...كه صداي زنگ گوشيم در امد..- يه لحظه صبر كن ...با گوشي دوباره به طرف در رفتم ...فرزاد بود .....؟فرزاد- خونه اي - بله..شما هم احيانا مطبي فرزاد- اره يكم كارم طول مي كشه- ولي من فكر كردم ماشينتو امشب بيرون از بيمارستان ديدمفرزاد- واقعا- ارهفرزاد- عزيزم اين همه ماشين حتما شبيه ماشين من بوده- اوه اره ..حتما همين طوره كه تو مي گي ...اما همشون كه پشتشون اون جعبه دستمال كاغدي رو كه معمولا همه جا گير نمياد و نمي ذارن..بهزاد بهم خيره شده بودفرزاد- مي خواي بهم بگي كه بهت دروغ مي گم؟- چي بگمفرزاد- منا- برو... تو مطب دوستت... تا ساعت 11 بايد خيلي كار داشته باشي ...بحثاي علمي هم كه حتمي داغ داغه ..و تماسو قطع كردمو با اعصابي در هم به بهزاد خيره شدم بهزاد- دوست پسرت بود؟بهش خيره شدم- به شما ربطي دارهبهزاد- خوب نه- امر ديگه؟بهزاد- هيچ ديگه ... - ممنون حالا مي گفتي يا نمي گفتي..فرق زيادي نداشت..چون من به اين مهموني نمي امدم ...بهزاد با پوزخند- به دايم مي خواي چي بگي؟- شما چرا نگراني مهموني ايشوني- خودم بهشون خبر مي دمسرشو تكوني داد....با اينكه دوست ندارم بياي ولي خوشحال مي شم اونجا ببينمت...و با بي قيدي ..چون تا حالا تو مهمونامون ..مهمون پرستار نداشتيم ...-اقاي افشار به دايي محترمتون بگيد من پس فردا حتما خدمت مي رسم ...و در و...در مقابل چشماي از حدقه زدش به خاطر بي توجه اي به حرفا و متلكاش بستم - پسره احمق فصل پنجاه و سوم :ديگه كم كم داشتم به رفتاراي فرزاد شك مي كردم ..بيشتر وقتا ازم دوري مي كرد ...همش مي گفت خيلي گرفتاره و وقت ندارهولي درست همون موقع ها متوجه مي شدم كه توي مرخصي ساعتي به سر مي بره ...حرفاي محسني هم شكمو بيشتر كرده بود ..اما نمي خواستم باور كنم .......شكم زماني بيشتر شد كه مي خواستم برم تو اتاقشكه ديدم يكي از پرستارا كه چهره اشو نديدم قبل از امدن من... از اتاقش خارج شد .. معلوم بود خيلي عجله هم داشت كه زودتر اتاقو ترك كنه ...وقتي بدون در زدن وارد اتاق شدم ...حسابي رنگش پريد ...و ادعا كرد حالش خوب نيست و تب داره و مي خواد بره خونه ........حتي بهم گفت كه منم برم خونه اش ....كه باز من قبول نكردم ...و بعد از دو ساعت بيمارستانو ترك كرد ...تاسفم از اين بود كه نتونسته بودم چهره پرستارو ببينم..اندازه و هيكلش دقيقا هموني بود كه اونشب ديده بودم ......تا روز مهموني دو روز مونده بود ...تصميم گرفته بود م كه حتما امروز برم پيش دايش ...فصل پنجاه و چهارم چند بار به ادرس روي برگه خيره شدم وقتي مطمئن شدم خودشهبرگه رو گذاشتم تو جيبم و به طرف ساختمون راه افتادم نزديك نگهباني شدم ..كسي نبود...با خيال راه با براندازه كردن اطراف وارد شدم ....-مردم پولشون از چيا كه بالا نمي ره ...-تا هزار سال ديگه جون بكنم همچين جايي نمي تونم بخرم ...براي تسلط به خودم چند باري نفسمو دادم تو و بيرون ....- حالا بايد كجا برم ؟كه تو همين وقت نگهبان گمشده از غيب رسيد ..نگهبان -خانوم كجا؟... همين طور سرتونو انداختيد پايين و مي ريد ....-بله اقانگهبان -با كي كار داريد خانوم ...؟اب دهنمو قورت د ادم و با حالت طلبكارانه ای- با اقاي عليپور كار داشتم...نگهبان -وقت قبلي داشتيد؟-ببخشيد بايد از شما وقت مي گرفتم؟ساكت شد ...و خواست حرفي بزنه كه پشيمون شد....نگهبان -پس يه لحظه من با بالا تماس بگيرم ... اوه خدا ..حالا بايد وايميستامد... تا اقا اجازه صادر كنن...توجهي بهش نكردم و به طرف اسانسور رفتم ..نگهبان كه گوشي تو دستش بود گوشي رو از گوشش دور كرد نگهبان -خانوم خانومبرو بابا همينم مونده وايستم تو يكي برام تعيين تكليف كني ...به جلوي در اسانسور رسيدم به پله هاي كنار اسانسور هم نگاهي كردم و خواستم به جاي اسانسور از پله ها برم بالانگهبان -خانوم چرا گوش نمي كنيد..و جلومو سد كرد - اقا من كار دارم ...امديدم تا شبم اجازه ندادن... - اونوقت من بايد اينجا بمونم ؟...نگهبان -خانوم تا اجازه ندن من نمي تونم كسي رو بفرستم بالا...- اقا من كار دارم ....نگهبان -شما اسمتونو بگيد ...من زنگ مي زنم اگه گفتن بياد بالا.... اونوقت بريد ...بهزاد- چي شد هادي ؟نگهبان - سلام اقابهزاد سرشو تكوني داد...و به طرف ما امد...لبخندي به لباش امد ..سرمو انداختم پاييننگهبان -به خانوم مي گم بايد از بالا اجازه بدن كه شما بريد بالا... ولي ايشون اصلا گوش نمي دن بهزاد- برو به كارت برس ..خانوم با من هستن ..ابروهامو انداختم بالا...با دور شدن نگهبان - فكر كنم ورود به كاخ سفيد از اينجا راحتر باشه ...بهزاد نزديكم شد و دكمه اسانسور زد بهزاد- از این طرفارفتارش از اون روزي كه پشت در امده بود ..كلي تغيير كرده بود ..تعجبي كردم و جوابي ندادم و دو دستي دسته كيفو چسبيدم در باز شد ...و خودش زودتر ار من و بدون تعارف وارد شد...دستشو گذاشت رو دكمهبهزاد- بزنم يا مياي؟برگشتمو به نگهبان كه حالا رفته بود تو اتاقكش نگاهي كردم ...- اسانسوراتون سالمن؟لبخندش بيشتر شد ....و فقط سرشو تكون داد...اروم وارد شدم ...دكمه رو فشار داد..مثل این قربتيا به گوشه اتاقك تكيه دادم ..و بهزاد دستاشو كرد تو جيب شلوارش و پاي راستش گذاشت جلوي پاي چپش...و بهم خيره شد ...از نگاه كردنش كلافه شدم - مي شه خواهش كنم اونطوري نگام نكني خنده اشو قورت داد و با همون ژستش چشماشو به طرف سقف چرخوند و به بالا خيره شد...خندم گرفت ولي چيزي نگفتم ...بهزاد- با دايم كاري داري؟-با اجازه اتونبهزاد- اجازه ما هم دست شماستسرمو اوردم بالا -واقعابهزاد- والا - امدم به دايتون بگم ..من نمي تونم براي مهموني اخر هفته بيامچشماشو از سقف گرفت و به من خيره شدبهزاد- دختر تو ديگه كي هستي ..فكر مي كردم داري شوخي مي كني كه مي گي مياي پيش داييم يه زنگم مي زدي .... همه چي حل بود ...لازم نبود تا اينجا بياي - اينش ديگه به شما ربطي ندارهشونه هاشو انداخت بالابهزاد- اگه فكر كردي با امدنت و رد كردن مهموني.... كسي نازتو مي كشه ...سخت در اشتباهي ...به طرف ديگه رفتم ...بهزاد- حالا چرا نمي خواي بياي؟ساكت شدم ...بهزاد- به خاطر حرفاي من نمياي ؟- حرفاي شما برام ارزشي نداره ...پس تو تصميمم بي تاثير بوده...تكيه اشو از ديوار اتاقك جدا كرد و راست ايستاد....به شماره ها خيره شدمنگاهي بهم كرد و با لبخند:بهزاد- دايي جان بايد دفترشون پنت هاوس باشه وگرنه براشون افت كلاس داره ..نفسمو دادم بيرون و سرمو گرفتم پايينبهزاد- تو روخدا اينطوري نكن ...بهزاد- اي بابا دختر ....يعني ارزش ديدنم ندارم....سرمو اوردم بالا ....كه ديدم با لبخند بهم خيره شده....به طرف اينه رفتم...و رومو ازش گرفتماونم حركت كرد و رفت طرف در ....پشتمو بهش كردم ...تصويرش تو اينه افتاده بود و م*س*تقيم به من نگاه مي كرد ...منم بهش خيره شدم....بهزاد- شايد گاهي وقتا زياده روي مي كنم... ولي باور كن دست خودم نيست ...و يه دفعه مي بيني هر چي كه خواستمو و تو ذهنم بوده به طرف گفتم فكر نمي كردم انقدر زود رنج باشياونشبم كه كارتو برات اوردم... از جايي عصباني بودم ...اين شد كه اون برخورد غير جنتلمنانرو باهات داشتم.......با ناراحتي سرمو گرفتم پايين و باانگشتم با گوشه اينه رو به روم ور رفتنبهزاد- تا بخوايم برسيم اون بالا ..خوب فكراتو بكن..بهزاد- دايي زياد دوست نداره كسي به درخواستش جواب رد بده.....سرمو دوباره اوردم بالادست به سينه شد ....و به گوشه سقف خيره شد و دهنش كمي كج كرد..بهزاد- اگه بگم ازت خوشم نيومده دروغه ...يعني از سر تقيت خوشم مياد ...يه چيزي تو مايه هاي خودم هستي ...جوابي ندادمو و دوباره به گوشه اينه خيره شدمبهزاد- اين پالتو خيلي بهت مياد..اصلا قابل قياس با زماني كه اون روپوش سفيدو مي پوشي... نيستي...بهزاد- نمي دونم از چيه اين كار خوشت مياد كه انتخابش كردي ..بهزاد- اصلا بهت نمياد پرستار باشي ...بازم حرفي نزدم و برگشتم و به شماره ها خيره شدم..كه شماره ها داشتن.... رفتن به سمت پايينو نشون مي دادن..به طرف دكمه ها رفتم و چند باري دكمه ها رو فشاري دادم ...ولي دير شده بود كه در باز شد و يه مرد وارد شد ...و با فاصله از ما دو نفر ايستاد...در بسته شد و به سمت بالا حركت كردو پس از طي مسافت 3 طبقه در باز شد و مرد خارج شد..بهزاد دكمه رو فشار داد ...دختر از خر شيطون بيا پايين ...بهش خيره شدم ...خنده وشيطنت تو چشماش موج مي زد ..كه گوشيم زنگ خورد و درش اوردم ...بعد از قضيه نيما ديگه خيالم راحت بود كه ديگه باهام تماس نمي گيره ...يعني كلا ديگه محو شده بود...و هيچ خبري ازش نداشتم - سلامفرزاد- سلام كجايي ؟-يه جايي كار داشتم امدم اونجا ..فرزاد- كارت كي تموم ميشه ؟-تا نيم ساعت ديگه تمومه ..فرزاد- ادرس بده بيام دنبالت-نه خودم ميام ماشين دارم ..فرزاد- مياي بيمارستان؟-نهفرزاد- پس كي ببينمت...؟بهزاد بهم خيره شده بود ...-بذار كارم تموم بشه باهات تماس مي گيرم ...فرزاد با شوخي - دارم كم كم مشكوك ميشما..كجايي ؟به چشاي عسلي بهزاد خيره شدم ...كه صداي يه زن از اونور خط به گوشم رسيد فرزاد ..پس كي مياي ..زود باش ديگه - كسي اونجاست ..؟فرزاد- نه ..-نه ؟فرزاد- يعني اره يكي از همكاراست..-اين كدوم همكاره كه انقدر راحت اسمتو صدا مي زنه ..؟فرزاد- اسم منو؟-ارهفرزاد- اشتباه مي كني عزيزم...-امافرزاد- عزيزم حتما اشتباه شنيدي..برو به كارات برس ..هر وقتم كه وقت كردي باهام تماس بگير ..منو دارن پيج مي كنن... بايد برم و زودي گوشيشو قطع كرد ..به بوق اشغال با ترديد گوش كردمبه بهزاد خيره شدم..خنده اش گرفته بود و دست به سينه تكيه داد به اينهبهزاد- مي بيني همه امون از يه جنسيم..بهزاد- شما زنا هم بدتر از ما مرداييد ..ابروي راستشو بالا انداخت و گفت :داره بهت خيانت مي كنه؟...آي آي ...آي ..امان از دست اين مردا بهزاد- نگفته بودي شوهر داري ؟البته شايدم بي افته -ساكت شو...بهزاد- ساكت نشم مي خواي چيكار كني ؟چيزي نگفتمو رومو ازش گرفتم بهزاد- ببخش اونشبم ديدم داري باهاش حرف مي زني و اين شد كه كمي به مكالمتون گوش كردم ..و با توجه به حرفايي كه زدي.... فهميدم اين ادم يه روده راستم ندارهبهزاد- اگه فقط دوست هستيد ..بهتره دورشو يه خط قرمز بكشي ....و بعد با متلك - هميشه به شامه زنانه اعتقاد داشتم..و دارم ..با جديت و نگاهي عصبي سريع برگشتم طرفش بهزاد- .اره به افكارت اجازه بده كه رشد كنن...و به اون چيزي كه مي خوان برسندر حالي كه عصبي شده بودمو دستام كمي مي لرزيد ...به طرف در رفتم و چند ين بار دكمه رو فشار دادم ...از رفتم به پيش دايش پشيمون شدمبهزاد- منا گوش نكردم و همچنان با حالت عصبي دكمه رو فشار دادم كه بازومو كشيد ...و منو برگردوند طرف خودش ...زودي خودمو ازش جدا كردم و توي اون فضاي كوچيك به گوشه اتاق تكيه دادم ...بهم خيلي نزديك بود... فصل پنجاه و پنجم :بهزاد- من حاضرم براي اثبات حرفم ...هر كاري كنم ..مي خواي بهت نشون بدم كه فكرام درست بوده؟-تو يه بيمار رواني هستيبهزاد- درست قبول.. من رواني ....من بيمار ..ولي اونيم كه پشت خط قربون صدقه ات مي رفت ..البته اگه رفته باشه ...چندان نسبت به من تعريفي نيست..امتحانش كه ضرري نداره دختر -من اشتباه شنيدمبهزاد- چرا خودتو گول مي زني ؟..چاره اش فقط يه زنگه .......با چونه اي كه به زور لرزششو نگه اش داشته بودم ..-نمي خوامبهزاد- مي ترسي؟-نهبهزاد- چرا مي ترسي كه بهت ثابت كنم... كه حرفام درست بوده-نهبهزاد- اگه اينطور نيست شماره اشو بده ........وبه گوشي تو دستم كه فشار مي دادم اشاره كرد ..دستشو به طرفم دراز كرد ...سعي كردم كمي افكارمو متمركز كنم و خودمو نبازم -براي اينكه بهت ثابت كنم سخت در اشتباهي قبول مي كنملبخندي زد .:بهزاد-.باشه ..بهزاد- پس باشو.. خوب ببين..من هم جنسامو بهتر از تو مي شناسم...گوشي رو از دستم كشيد و گوشي خودشو در اورد ....و بعد از وارد كردن شماره بهزاد- اسمش فرزاد؟سرمو با نارحتي و خشم تكوني دادم ...بهزاد- بيا اول تو باهاش تماس بگير و بپرس كه كجاست ؟و دقيقا داره چيكار مي كنه ؟-گفت بيمارستانهبهزاد- مي خوام دقيق بپرسي -اگر تمام حدسيات اشتباه بود؟بهزاد- انوقت من يه معذرت خواهي بزرگ بهت بدهكار مي شم ..و حاضرم هر كاري كه گفتي رو انجام بدم ....در اسانسور باز شد ...بهزاد جلوتر از من خارج شد ..و برگشت طرفم بهزاد- دايي يكم سرش شلوغه ...فعلا بيا اتاق من...بعد مي ريم پيشش تو جام وايستادم..بهزاد- نترس ...هنوز يكم مخم سر جاشه و راه افتاد .....با قدمهاي نا مطمن به دنبالش وارد اتاقش شد بهزاد- تماس بگير...و بذارش رو ايفون ..همين كارو كردم ولي جوابي نداد-جواب نمي دهسرشو تكوني دادبهزاد- دوباره بزن .....-پيجش كردن.... حتما رفت سر مريضبهزاد- منا....بهش خيره شدمبهزاد- دوباره بزن با نگراني يه بار ديگه زدم ..به بوق ششم رسيد..داشتم خوشحال مي شدم كه رفته سر مريض كه بلاخره جواب داد..فرزاد- چيه منا جان ..؟سكوت كردم ..كه بهزاد با حركت دست ازم خواست ادامه بدم-تو الان كجايي؟فرزاد- مي خواي كجا باشم... بيمارستان...بهزاد روي كاغذ نوشت ..بهش بگو از اتاقش باهات تماس بگيره چون گوشي به گوشيه صدا قطع وصل مي شه و منم همينو گفتمفرزاد- منا عزيزم ....كار مهمي داري؟...بهزاد سرشو تكون داد كه يعني بگو اره-ارهفرزاد- عزيزم من الان تو اتاقم نيستم ..-پس كجايي؟فرزاد- تو اورژانس ..-خوب از اورژانس زنگ بزن ....فرزاد- منا چه گيري دادي ...اگه حرفي مهم داري ...شب كه مي ريم بيرون بهم بگو..من بايد برم..-ولي فرزاد- ببخش بايد قطع كنمو قطع كرد..به بهزاد خيره شدمابروهاشو چند باري انداخت بالا و با خنده بهم خيره شد - اين كه دليل نميشه ..شايد واقعا اونجا بوده و نمي تونسته حرف بزنهبهزاد- خيلي ساده اي ..........حالا داشته باشجراح عمومي ديگه ...؟- اره ...با تلفن خودش شماره اشو گرفت وبا يه جهش روي ميزش نشست و گوشيشو كه روي ايفون گذاشته بودو به طرفم گرفتفرزاد- بلهبهزاد- اقاي دكتر فرزاد جلالي فرزاد- بله خودم هستمبهزاد- خوب هستيد دكتر....؟ممنون..بهزاد- يكي از دوستان شماره شما رو به من دادنامرتون ..؟بهزاد- بايد حضورن شما رو ببينم..مريض داريد ؟بهزاد- بله ..اما مورد خاصه و نياز به عمل داره ..حاضرم نيست پيش هر دكتري بره ..تعريف شما رو هم زياد شنيدم..اگه وقتي بديدن كه امروز ببينمتون..خيلي ممنون مي شم ..هر چقدرم كه هزينه اش بشه تقديم مي كنمبهزاد بهم چشمكي زد ...فرزاد- شما الان كجا هستيد ...؟بهزاد- من بيرونم ....هر جايي كه بگيد خدمت مي رسم فرزاد- ماشين داريد؟بهزاد- بله بلهفرزاد- پس بيايد ..سالن تئاتر()وقتي رسيديد بهم زنگ بزنيد .... خودم ميام..بهزاد- بله حتما .....پس من تا نيم ساعت ديگه ميام ....بخشيد شما اقاي ؟بهزاد- افشاربله اقاي افشار.... پس منتظرتون هستمبهزاد با خنده اي كه نمي تونست كنترلش كنه تماسو قطع كرد بهزاد- چه اورژانسي ......واقعا مريضا چطور اين دكترو مي تونن فراموش كنن..اشك داشت تو چشمام جمع مي شد.بهزاد- الانم شرط مي بندم تو سالن تئاترم با كسي قراره داره...بهزاد- بازم شك داري-تا خودم نبينم باور نمي كنم از روي ميزش امد پايين و بهم نزديك شد بهزاد- اينم هزينه اش فقط ميشه رفتن تا به اونجابهزاد- مي ري پيش داييم يا با من مياي ..؟با ناراحتي به طرف در رفتم و از اتاق خارج شدم ..حتي نمي دونستم مي خوام كجا برم ..اول خواستم برم سراغ داييش كه وسط راه پشيمون شدم ...و چشمامو محكم بستم ..اشكم در امد و برگشتم به طرف اسانسور ..بهزاد كه كنار در اتاقش ايستاده بود با حركت من سريع در اتاقشو بست و به طرفم امد و با نگاه خيره اش به من... دكمه اسانسورو فشار داد ...در باز شد.اينبار وايستاد كه اول من برم تو و خودش اروم پشت سرم وارد شد . بهزاد- اگرم چيزي ديدي بهت پيشنهاد مي كنم زياد به خودت فشار نياري ..بهزاد- مردا ارزش ناراحت شدنو ندارن ...بهزاد- همونطور كه زنا هم ارزششو ندارنقطره اشكي از گوشه چشمم افتاد..بهم نزديك شد ...دستي به زير بينيم كه قطره اشك اونجا رفته بود كشيدم ...و اب دهنمو قورت دادمبهزاد- اي بابا هنوز نديده... داري با خودت اين كارارو مي كني ...؟...بهزاد- منا ..سرم پايين بود.... گريه ام گرفتبهزاد- منا يه لحظه گريه نكن ..منونگا كنسرمو اوردم بالا و بهش نگاه كردم...بهزاد- خيلي دوسش داري ...؟-نهبهزاد- دوسش نداري و باهاشي ؟-فكر مي كردم دوسش دارمبهزاد- خوبه كه فكر مي كردي ..كه حالا داري اينطوري براش خون گريه مي كني ...- تو جز مسخره كردن كار ديگه اي بلد نيستي؟بهزاد- عزيزم شايد رفتيم و اصلا اين چيزا نبود..شايد دليلي براي دروغش داشته باشه..-نمي دونمبهزاد- نگران نباش.........راستي يه شرطيبهش خيره شدمبهزاد- اگه من شرطو باختم هر چي تو بگي انجام مي دم ...ولي اگه تو با ختي ..انوقت چي ؟ هنوز بهش خيره بودمبهزاد- اونوقت تو چيكار مي كني ؟بينيمو كشيدم بالا ...- نمي دونم ..خودت بگو چي مي خواي بهزاد- اگه شرطو باختي بايد به مهموني بيايبهش با سر درگمي نگاهي كردم...بهزاد- باشه ؟كمي سكوت كردمو در حالي كه از حركات و اداهاش كه براي خنده من استفاده مي كرد به خنده افتاده بودم- باشه ولي اگرم تو باختي بايدبهزاد- بايد چي ؟- ..موهاتو از ته بزنيخنده بلندي سر دادبهزادهمونطور كه مي خنديد و صداش به خاطر خنده كمي مي لرزيد :ترسيدم ...فكر كردم الان مي گي بايد خودمو از اينجا پرت كنم پايين..تا كلا نسل مردا منقرض بشه ..به زور خنده امو كنترل كردم ...اما شيطنت و خنده هاش نذاشت زياد خودمو نگه دارم و منم همراهش اروم به خنده افتادم و سرمو گرفتم پايين فصل پنجاه و نهم :سوار اسانسور كه شدم محمدو ديدم كه از ماشينش پياده مي شد ...دستمو گذاشتم لايه در كه اونم بتونه بياد ...وقتي وارد شد ...بهش لبخندي زدمو و سلام كردمخيلي پكر بود ...فقط يه سلام خشك و خالي كرد ...موقع خارج شدنمحمد- خانوم صالحي- بلهنفسشو با ناراحتي داد بيرونمحمد- ميشه شماره تماس خانواده با خنده - مرواريد وبا ناراحتي به چشمام خيره شد ..مي دونستم باز شماره خونه ما رو مي خورد ...اما من كار خودمو كردم - بله حتما و زودي شماره خونه مرواريدو بهش دادم ..با خنده خيلي زياد:- دختر خيلي خوبيه .انگار مي خواست خفه ام كنه ....ولي برگه رو با بي حالي از دستم گرفت و به طرف خونه اشون رفت ....حتي خداحافظي هم نكرد خيلي خوشحال بودم ..كه ناراحتيش زياد روم تاثير نذاشت به وسط هال كه رسيدم ..نفس عميقي كشيدم و خودمو پرت كردم رو مبل مورد علاقه ام ...از اينكه رابطه جدي رو با فرزاد شروع نكرده بودم و خيلي زود تمومش كرده بودم خيلي خوشحال بودم ..احساس ارامش مي كردم ...از جام بلند شدمو به طرف كمد لباسا رفتم ..به خنده افتاده بودم- خدا بگم چيكارت كنه بهزاد ... كه به خاطر يه باخت و شرطت... بايد بيام مهموني .....دلم مي خواست يه جوري از محسني معذرت خواهي كنم ..اما گذاشتمش براي بعد ..و توي يه فرصت مناسب ...اماده اماده بودم ....دلم هواي صداي مادرمو كرده بودم ....گوشي رو برداشتم و به خونه زنگ زدم ..اما متاسفانه كسي جواب نداد..دوباره تماس گرفتم كه بازم بي پاسخ موندم ...از جام بلند شدم ...- .امدم دوباره تماس مي گيرم......و با بشكن بشكن زدن از خونه زدم بيرون بين راه يه دست گل نسبتا بزرگي گرفتم ...و به طرف ادرسي كه داده شده بود حركت كردموقتي رسيدم.. از داخل ماشين كمي سرمو اوردم پايين و به نماي بيروني ساختمون خيره شدم ..سوتي كشيدمو و با خنده از ماشين پياده شدم ....- بدو دختر كه شانس بد جور داره پاشنه خونه اتو مي كنه ....به سر و وضعم نگاهي انداختم ..هيچ مشكلي نبود .....دست گلو از صندلي عقب برداشتم ...كمي استرس داشتم البته نه به اون اندازه اي كه بخوام باز گند بزنمبه در ورودي كه نزديك شدم ... بهزادو ديدم كه از دور متوجه امدنم شد ..در حالي كه با يكي از دوستانش حرف مي زد..ازش معذرت خواهي كرد و به طرفم امد....از دور چشمكي بهم زد ...بهم نزديك شد..خنده ام گرفت ....مقابلم رسيد ....بهزاد- - چرا زحمت كشيديد ... خودتون گل بوديد- اوه ...الان داري سر به سرم مي ذاري ديگه؟خنده بلندي سر دادو سرشو تكوني دادبهزاد- اره ديگه... تو جدي نگير ..و دوتايي باهم شروع كردم به خنديدن..اكثر جونا بيرون از ساختمون بودن ...- دايتون كجاست .؟.بهزاد- توه ...پير شده ديگه... هواي سرد بهش نمي سازهبا خنده - مگه داييتون چند سالشه ...؟53...- كجاشون پيره ...؟بهزاد- بريم تو....تا حالا دو بار ازم پرسيده امدي يا نه ...- پس بريم كه زياد منتظرشون نذاريم ...جلوتر از من راه افتاد ..و منم پشت سرش ....قبل از ورود ....به در ورودي نگاهي انداختم .و .نفسمو دادم تو و وارد شدم فصل شصتمجلوي اشكامو گرفته بودم كه نزنن بيرون ..با سرعت خودمو رسوندم به جلوي ماشين ....شروع كردم به نفس زدن كه همراه با اولين نفسم اشكمم..در امد...فقط تونسته بودم يه شال بندازم رو سرم و خودمو از مهموني خارج كنم .....در ماشينو باز كردم و پريدم توش ...دستامو گذاشتم رو فرمون و سرمو تكيه دادم به عقب و نفس عميقي كشيدم ...همزمان چونه ام شروع كرد به لرزيدن..اشكام از روي گونه ام رد مي شدن و به زير چونه ام مي رسيدن ...سرمو گرفتم پايين و چشمامو محكم بستم ....يه نفس عميق ديگه كشيدم سوئيچو در اوردم و ماشينو روشن كردبا حال دگرگوني دنده رو جابه جا كردم ...با سرعت دنده عقب گرفتم كه محكم به يكي از ماشينا خورد و صداي دزد گيرش... كل محلو رو رسوا كردولي ا هميتي ندادم و با چرخش فرمون و گذاشتن دنده رو يك ماشينو به حركت در اوردم ...كه تو اخرين لحظه دايي بهزاد و ديدم كه با سرعت از ساختمون خارج شد و بلند چند باري صدام كرد...اما من ديگه نمي خواستم به پشت سر نگاهي كنم ...سرعتمو هر لحظه بيشتر مي شد .....وارد بزرگراه شدم....ماشين زيادي وجود نداشت...قطرات بارون شروع كرده بودن به باريدن...شيشه ب*غ*لمو دادم پايين ...همونطور كه سرعت داشتم ....سرمو از پنجره رد كردم ..كه باد با شدت همراه با قطرات بارون به صورتم خورد ... نفس عميق ديگه اي كشيدم و با قدرت فرياد زدم...و هرچي تو دلم تا حالا انباشته شده بود تو فريادم خالي كردمنه به يه بار ...و نه به دوبار.... بلكه چند ين بار .... و پشت سر هم داد زدم ...سرمو اوردم تو و محكم چند بار كوبيدم به پشتي صندلي ... اشكم شدت گرفت ....محكم با مشت رو فرمون كوبيدم-چرا ؟اخه چرا ؟...چرا من انقدر ساده ام ؟...چرا من انقدر نفهم؟...چرا تا حالا نفهميده بودم ...- اخ خدا ...چرا باهام اينكاراو مي كني؟ ...از همه بدم مياد..لعنت به همتون ..لعنت..لعنت گوشيم صداش در امد....مرواريد بود ...حتما نگرانم شده بود.. چون قرار...نبود انقدر دير برگردم ....گوشي رو به گوشم نزديك كردم ...مرواريد- .منا -چيه ؟مرواريد- كجايي ...؟-دارم ميام ....مرواريد- چرا صدات يه جوريه- طوري نيست.. من تا نيم ساعت ديگه خونه ام مرواريد- اماگوشي رو از گوشم دور كردم و بعد از قطع تماس .. پرتش كردم رو صندلي عقب نمي دونم چرا ....مسيرمو با سرعت سر سام اوري به طرف بيمارستان تغيير دادم...يه خيابون اصلي رسيدم ...فقط دوتا پيچ ديگه.... به بيمارستان مونده بود ...پيچ اولو با سرعت رد كردم ..كه تو پيچ دوم ... يه ماشين جلوم سبز شد..و من نتونستم ماشينو كنترل كنم و با سرعت به سمت ماشين رفتم ..تواخرين لحظه ...فقط تونستم دوتا دستمو از رو فرمون بردارمو و بگيرم جلوي صورتم .... كه خيلي دير شده بود فصل شصت و يكم :صدا ي دويدن و كشيده شدن چرخايي به گو شم مي خورد صداي بعدي رو كه شنيدم "دكتر زود باشيد ..." تازه داشتم هوشيار مي شدم...گردن و پهلوم شروع كرد بودن به درد گرفتن...چشمامو درست نمي تونستم باز كنم ولي مزه خونو تو دهنم حس مي كردم حتي قادر نبودم سرمو تكون بدم..تازه متوجه شدم دور گردنم گردنبند بستن...احساس تري رو پيشونيم كردم ...خواستم دستمو بلند كنم ...كه جونم در امد و از حال رفتم ....يكي داشت با سرعت رو دهنم ماسك اكسيژن مي ذاشت ...چهره ها برام اشنا نبود كه يكي از دور زود خودشو به بالاي سرم رسوند..يه مرد بود...چشامو بيشتر باز كردم حتي روي پلكامم خون بود..و خشك شدنشو حس مي كردم...زودي چراغ قوه رو از پرستار گرفت ..و با شست دستش پلكمو باز كردو نورو انداخت تو چشمام...سرم درد گرفت و خواستم چشمامو ببندم كه اون يكي چشمامو باز كرد ...نمي دونستم چه بلايي سرم امده.....فقط مي تونستم دردو به خوبي حس كنم..هرچي بيشتر هوشيار تر مي شدم..درد بيشتر به سراغم مي امد....انقدر درد زياد بو د....كه هي از حال مي رفتم و به دقيقه نمي رسيد..كه دوباره چشمامو باز كردم ...دستشو گذاشت رو پيشونيم .... درد امونمو بريد..و صدام بلاخره در امد..."اروم باش..چيزي نيست..خوب ميشي ..."انگار همون فرياد ته مونده... صدام بود..چون ديگه حتي نمي تونستم يه كلام حرف يزنم...درد انقدر زياد بود كه براي ارومتر شدنش به لرزه افتاده بودم ..دلم مي خواست كسي يه كاري مي كرد كه درد تموم بشه ..ولي همچنان درد ادامه داشت "چرا هيچ كس به دادم نميرسه..پس اينا بالا سرم دارن چيكار مي كنن..."يه دفعه صداي جيغ يكي رو خوب شنيد كه داد زد" منا..."..هوشيار بودم و مي تونستم حرف و كاراشونو تشخيص بدم..نمي تونستم گردنمو حركت بدم ....فقط از صداها متوجه شدم طرفو بردن بيرون..اون مرد هنوز بالا سرم بود...سعي كردم چشمامو با اخرين قدرتم باز كنم...شايد در حالت عادي ديدن این چهره حالمو بدتر مي كرد ..اما با ديدنش و اينكه برام اشناست ..ارامش عجيبي گرفتم ...متوجه نگام شد....و سرشو بهم نزديك كرد..صدامو مي شنوي ...؟.لبام نمي تونست حركت كنه ....خواستم حرفي بزنم كه سرشو ازم دور كرد و بلند داد زد:زود باشيد بايد ببريمش اتاق عمل ....تا اسم اتاق عمل امد ..حالم بدتر شد ..و چشمامو محكم روهم گذاشتمتخت به حركت در امد...چشمام نيم باز و بسته مي شد .....صداي حركت دري امد و بعدش تخت حركت كرد..وارد اسانسور شديم ...صداي زنگ تلفنش در امد ...كت شلوار تنش بود به گوشيش جواب داد محسني – بله...........نه نمي تونم ......ميگم نه ...الان يه عمل دارم ......اره الان ..حالش خوب نيست .......بله هست... ولي نمي تونم ولش كنم ...اره مهمه ..بسه ديگه ...ورود به آسانسور حالمو دگرگون كرده بود و بدون اينكه بخوا م ..از ترس و استرس دستمو حركت دادم و رسوندمش به دست محسني كه با هاش به تخت تيكه داده بود ...مي خواستم اروم بشم و از ترس به كسي پناه ببرم .گرماي دستمو حس كرد ...زودي سرشو حركت دادطرفم ...گوشي رو از گوشش دور كرد ...بهم خيره شد...لبام شروع كرد به تكون خوردن ..كه زود گوشي رو به گوشش نزديك كرد ..محسني- بايد قطع كنم ...بعدا تماس مي گيرم و گوشي رو قطع كرد..سرشو بهم نزديك كردمحسني- چي شده صالحي ...؟نفسم بالا نمي امد...رفتن به اتاق عمل و اسانسور منو به ياد مرگ انداخته بود...دستشو... با قدرت از دستم رفتم فشار دادم...به طرفم خم شد و دستمو بيشتر فشار داد...محسني - تو خوب ميشي...با التماس به چشماش خيره شدم ...لبخندي كه كمتر ازش ديده بود بهم زد ...محسني - عزرائيلت بهت قول مي ده ...بلايي سرت نياد ...پس نگران نباش يه لحظه نفهميدم چي مي گه ...محسني - به صبا گفتم با خانواده ات تماس بگيره ....این چرا اينطوري حرف مي زنه ..شايد فهميده دارم مي ميرم ..مي خواد ته دلمو خالي نكنه ...اشك تو چشمام جمع شد و فقط صداي ناله ام خارج شد...محسني - انقدر به خودت فشار نيار..چيزي نيست عزيزم پلكامو بستم كه يه قطره اشك از چشام در امد...محسني - هي دختر اروم باش ...هر بار دستمو محكمتر فشار مي داد...فهميده بود ..نياز به امنيت و ارامش دارم به مرد كنار تخت و پرستار كنامون نگاهي انداخت و دو باره با لبخند بهم خيره شد و دستمو بيشتر از قبل فشار داد...محسني - منا بهم اعتماد داري ؟با صدا كردن اسمم ...ته دلم قرص شد و اروم شدم با چشماش به حالت سوالي بهم خيره شد...سعي كردم لبخندي بزنم... اما نتونستم و فقط چشامو به نشونه اره .... بستمو باز كرد ...لبخندش بيشتر شد محسني - افرين دختر خوب محسني - نمي ذارم بلايي سرت بياد ...فقط تحمل داشته باش ....پرستار و مرد بدون حرفي فقط خط نگاهشون به دستاي منو محسني بود ...ولي محسني اهميتي نداد و دستمو رها نكرد ..دستم قدرتي براي لمس انگشتاشو نداشت ...گرماي دستاشو دوست داشتم ...كه در اسانسور باز شد ...سريع تخت و حركت دادن فرزاد از اتاق خارج شد ...تا چشمش به من خورد..يا تعجب فرزاد- صالحي ؟بعدم رو به محسني فرزاد- مگه نرفته بوديد دكتر ...؟محسني - الان وقت جواب دادن ندارن ..وسايل اتاق عمل اماده است؟...خواست بگه اره كه چشمش به دست منو محسني خورد ..و به جالي كلمه اره ...گفت نمي دونم ...داشتم از حال مي رفتم... هر لحظه گنگتر مي شدم ...پرستارا سريع منو به اتاق رسوندم ..اصلا نمي فهميدم دارن چيكار مي كننتا اينكه بلاخره منو رو تخت ديگه خوابوندن ...زير نور چراغا به چهره محسني خيره شدم ...مثل هميشه جدي و دقيق و گاهي اخمولباسشو عوض كرده بود ...دكتر بيهوش ماسكي رو گذاشت رو دهنم ..چشمام به طرف اون چرخيد...دكتر بيهوشي- اروم باشو و سعي كن با خودت تا10 بشموري و خوب بخوابيبا اينكه حتي تو ذهنم يه شماره رو هم تكرار نكرده بودم..ولي چشامو داشت سنگين مي شد.. و دردم كه انگار داشت مي رفت..اروم چشمامو برگردونم طرف محسني... با لبخندي بهم خيره شد و چشماشو يه بار بازو بسته كرد ....و جمله ..خوب ميشيو برام هجي كرد ...مي خواستم هنوز بهش نگاه كنم كه چشمام قدرتشونو از دست دادن و بسته شدن ...

romangram.com | @romangram_com