#آسانسور_پارت_357

محسني با پوزخند- فقط همين؟

شايد انتظار اين حرفو نداشت ...

محسني - انوقت چرا از من بدت مياد؟

- نمي دونم ...دست خودم نيست ....بدم مياد ديگه

محسني سرشو تكوني دادو گفت :

باشه..راست مي گي... يكي از يكي خوشش مياد ..يكي از يكي بدش ...زور كه نيست ...

دستامو كردم تو جيب روپوشم ..و .با احساس قدرت جلوش وايستادم...

سرشو اورد بالا و خير شد تو چشمام ..



محسني - اميدوارم هميشه همينطوري با اعتماد به نفس جلوي همه وايستي

و...

كمي مكثي كرد و ادامه دارد:

و اينكه اميدوارم با انتخابت به خوشبختي كامل برسي ..خانوم منا صالحي ....

دقيقا معلوم بود داره حرص مي خوره

و با گفتن اين حرف دستي به موهاش كشيد و راهشو به طرف ساختمون كج كرد

از حرفام پشيمون شدم ..چهره اش موقع رفتن كمي گرفته بود ...

لب پايينيمو گاز گرفتم و سعي كردم اصلا بهش اهميت ندم

فصل چهل و نهم :

romangram.com | @romangram_com