#آسانسور_پارت_355

سرمو اوردم بالا ..

محسني بود

سرمو تكون دادم..و دوباره به ظرفم خيره شدم..

صندلي رو كشيد كنار و نشست

نا خوداگاه دستم به طرف لبم رفت ..و با ياد اوردي كه جاي هنر دست اقاست...

...با نفرت بهش خيره شدم

واقعا چه رويي داشت كه باز امده بودم مي خواست پيشم بشينه

سيني رو با حرص پس زدم از جام بلند شدم

بهم خيره شد...

بهش محل ندادم و بدون خوردن يه قاشق از غذا ....از سلف زدم بيرون ....

- اينم از غذاي امروز ...كلا زَهر تو زَهرشد

تو محوطه بيمارستان ..روي يكي از نيمكتا نشستمو و دستامو از هم باز كردم و تكيه دامشون به عقب و پاهامو كمي دراز كردم ...

ديگه برف نمي باريد ...

شروع كرده بودم به ديد زدن ادماي اطرفام ....كه يهو صبا رو ديدم كه از همون ماشين هميشگي پياده شد ....

در ماشينو بست وسرشو برد تو و كمي مشغول حرف زدن شد ...

وقتي سرشو اورد بالا ..صورتش پر از خنده شده بود

پوزخندي زدمو با خودم :

- بيا به خاطر خانوم كتك مي خوريم اخرشم...

romangram.com | @romangram_com