#آسانسور_پارت_354


وقتي از اتاق يكي از مريضا امدم بيرون... به ساعتم نگاهي كردم ..وقت ناهار شده بود

با مرواريد حرف نمي زدم ...فائزه هم كه زيادي فك مي زد پس تنهايي رو ترجيح دادم به داشتن همراه...و تنهايي به طرف سلف راه افتادم

وارد كه شدم به اطرافم نگاهي انداختم ....

اكثر جاها پر شده بود ..به طرف پيشخون رفتم و غذامو گرفتم ...كه چشمم به يه جاي خالي افتاد..دقيقا گنج گنج بود و كسي منو نمي ديد...

صندلي رو كشيدم بيرون ..جام طوري بود كه پشتم به بقيه مي شد ..

و منظره رو به روم ميشد يه ديوار ...كه روش يه برگه چسبونده بودن... تحت اين عنوان ..

"كشيدن سيگار ممنوع "

قاشقوبرداشتم و به خورشت قورمه خيره شدم ...

به اشنايي خودمو و فرزاد فكر كردم ..سرمو تكيه دادم به دستم و با قاشق شروع كردم به ور رفتن توي خورشت

از وقتي كه ديشب بهش گفته بودم كه نميام خونت.. و يا اينكه گفتم ...نياد دنبالم ...رفتارش سرد شده بود

شايدم من زيادي حساس بودم و انتظار رفتار ي صميمي تري رو داشتم

سرمو از رو دستم بلند كردم

"بس كه عجولي ..بذار يه روز بگذره... بعد غر غر كن ...هنوز يه روزم نشده ..بنده خدا حق داره "

نفسمو دادم بيرون ..

اما ته دلمم هيچ حسي بهش نداشتم ...

حتي انگار داشتم ازش زده مي شدم ...

جاي كسيه؟


romangram.com | @romangram_com