#آسانسور_پارت_353

كه فائزه از رو به روم ظاهر شد

از خوشحالي رو پاهاش بند نبودو به هر كسي كه مي رسيد شوخي مي كرد

اخلاقش هميشه همين طور بود اگه از جايي خوشحال بود ...سعي مي كرد شاديشو يه جوري به همه انتقال بده

از كنارم رد شد و با شوخي ضربه اي به شونه ام زد

فائزه - چطوري عنق جون

و با خنده به راهش ادامه داد...

اهميتي ندادمو.... دستمو از زير مقنعه در اوردم

- يعني به خاطر كي توبيخم نكرده ..؟.

چيزي كه سر در نيوردم .......هيچ ..بدتر گيجم شدم .... شونه هامو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم

از اوضاع پيش امده اصلا راضي نبودم

نه ذوق و نه شوقي داشتم و نه حس خاصي ...

و همش احساس يه موجود اضافي رو داشتم كه بي وقفه داشت گند بالا مي اورد....



فصل چهل و هشتم :





سعي كردم تا ظهر زياد به اين موضوع فكر نكنم كه بتونم كارامو درست انجام بدم



romangram.com | @romangram_com