#آسانسور_پارت_341

اهميتي ندادمو با عصبانيت از اتاق زدم بيرون

-حتما خواسته بهش بگه دست از سر من برداره

...از كنار اتاقش رد شدم ...كه يه لحظه تو جام وايستادم

-اصلا به تو چه... ديوانه رواني ..

طاقت نيوردم و با سرعت برگشتم طرف اتاقش و ضربه اي به در زدم ... درو باز كردم ...

سرشو اورد بالا ..در حال حرف زدن با تلفن بود

فكر كنم بخش جراحي ...

همونطور كه به چشمام خيره نگاه مي كرد

محسني - نه همين الان ميام ..

گوشي رو گذاشت ..و از جاش بلند شد ...

اصلا به وجودم اهميتي نداد..

درو محكم بستم و لبامو بهم فشار دادم ..داشت مي رفت طرف چوب لباسيش

رفتم مقابلش ايستادم

يه سر و گردن از من بلند تر بود

-شما كه هنوز داري تو كار ای من دخالت مي كني ...

محسني - شما هم كه هنوز ياد نگرفتي با بزرگتر ت چطور حرف بزني ...

-بابا به چه زبوني بهت بگم ..نياز به نصيحت ندارم..

-نصيحت مي خواستي بكني كه كردي ...ديگه حر ف حسابت چيه ...؟

romangram.com | @romangram_com