#آسانسور_پارت_339

محسني - چيه چرا اونطوري نگاه مي كني ...؟

بازم مي خواي بهم حرفي بزني ...

عصبانيت تو چشماي محسنيم بود ...

محسني - بزن..مي شنوم...

-فقط برو كنار .و با من كاري نداشته باش ..اين اخرين هشدارم بود ...جناب دكتر دامون محسني

محسني با ادا دستاشو برد بالا

محسني - اوه ببخشيد ترسيدم ...

و با حركت سر كه نشونه تاسفش بود از ب*غ*لم رد شد.

محكم پامو كوبيدم رو زمين و با خود خوري

-لعنتي ...لعنتي ..لعنتي

و با عصبانيت براي چند دقيقه ای به ماشين فرزاد تكيه دادم ...

بعد از اين كه كمي اروم شد... منم به طرف ساختمون راه افتادم



****

مرواريد زودتر از من رسيده بود ...پشيموني تو نگاهش موج مي زد .. و دل من چركين شده بود ..حتي جواب چطوري امديشو هم ندادم ...

فائزه-منا تاجيك كارت داره

.داشتم روپو شمو تن مي كردم

فائزه خطاب به مرواريد -جيگر بيمارستانو امروز ديدي؟

romangram.com | @romangram_com