#آسانسور_پارت_331

محمد- خانوم صالحي

- بله

محمد- ..يه لحظه ببخشيد ..

زودي به مرواريد كه جلوي ماشين با بي قراري ايستاده بودم نگاهي كردم و دوباره به محمد

- بفرمايد..

سرشو انداخت پايين

محمد- من..راستش من....مي خواستم اگه ايرادي نداشته باشه ..شماره منزلو از تون بگيرم كه با مادر

- اقاي سهند

زود سرشو اورد بالا

- خواهش مي كنم..

بهم خيره شد

- لطفا به زبونشم نياريد ..نه به زيون بياريد نه بهش فكر كنيد ....

محمد- اما من

به مرواريد نگاه كردم ...

بدون نگاه كردن به محمد ..همچنان كه خط نگاهم به مرواريد بود ...

- هر برخورد و اشنايي كه قرار نيست سرانجامي داشته باشه ...

با حرفم محمد كاملا بي حال شد ...

محمد- حتي نمي خوايد درباره اش فكر كنيد ...

romangram.com | @romangram_com