#آسانسور_پارت_330


ولي من هيچ وقت به اين مورد با جديت فكر نكرده بودم...

حالا كه مي خواست چيزي بين من و فرزاد شكل بگيره نبايد بيمارستانو ترك مي كردم ...

پس به توبيخ شدنم مي ارزيد ...

اما هيچ حس خوشايندي ته دلم ايجاد نشده بود ...

مرواريد كه بوهايي برده بود

سعي مي كرد يه جورايي ازم حرف بكشه

ولي توي اين يه مورد به خودم خيلي اميدوارم بودم...چون اگه خودم نمي خواستم هيچ كسي ديگه اي نمي تونست ازم حرف بكشه ....

با مرواريد وارد اسانسور شديم كه بريم پارگينگ ...

در... در حال بسته شدن بود كه محمد بدو خودشو رسوند..

زودي دستمو بردم طرف در تا بسته نشه ...

در دوباره باز شد ...

محمد در حالي كه نفس نفس مي زد با لبخند ازم تشكر كرد ...

فقط لبخندي زدمو و چيزي نگفتم..

مرواريد كه باز در نقش افتاب پرست ظاهر شده بود..مدام در حال رنگ به رنگ شدن بود و ..به بهانه ور رفتن با گوشيش سرشو هم بالا نمي اورد...

توي سكوت اسانسور چند بار محمد بهم خيره شد..كه هر بار مجبور شدم سرمو بندازم پايين ....وقتي به پاركينگ..رسيديم .. مرواريد با سرعت عجيبي كه بعيد بود از اسانسور خارج شد ....

با تعجب اول به مرواريد و بعدم به محمد كه به من خيره شده بود نگاه كردم ..

با لبخند ..شونه هامو انداختم بالا و خواستم كه خارج بشم ...


romangram.com | @romangram_com