#آسانسور_پارت_329
اما يه جورايم دلم نمي خواست برم....
به هفته به عقب افتادن مهموني هم بهانه اي شد كه كمتر گير بدم به رفتن ....
حتي به اين نتيجه رسيدم ...واقعا رفتنم بي معنيه...برم كه چي ؟
من كه نه فاميلم نه دوست خانوادگي ..پس اصراراي دايي بهزاد براي چي بود ؟
و قبل از رسيدن به دم در تصميم نهايي امو گرفتم كه نرم...
و خيلي مودبانه برم پيش دايشو بگم..كه من نميام
...
گاهي وقتا واقعا تو كار خودم مي موندم
كار به اين اسوني رو خيلي برا خودم بزرگ كرده بودم ...
كليد انداختم تو در و با خودم:
هفته ديگه مي رم و بهش مي گم كه نميام...
و وارد خونه شدم
فصل چهل و چهارم
دو روز نرفتن به بيمارستان به دنبالش توبيخي بزرگي رو داشت كه از جانب تاجيك تهديدم مي كرد ....
مامان هميشه بهم مي گفت تصميماي انيم..كه بدون استثنا ..بدون دخالت عقله ... همش كار دستم مي ده ...
romangram.com | @romangram_com