#آسانسور_پارت_322
با اينكه اصلا از اين حرف خوشم نيومده بود ...سرمو كمي كج كردم و گفتم
-باشه ...........اگه تو اينطور مي خواي من حرفي ندارم..
لبخندي زد و مشغول خوردن شد ...
به خوردنش خيره شدم ...و باز رفتم تو فكر
بابا كه همينطوري.. بي دليل مي خواد كله امو از تنم جدا كنه ..واي اگه اينم بفهمه كه ......اي خدا....بايد اشهدمو بخونم ....
....
فصل چهل و سوم
بر خلاف انتظارم ..مراسم اشناييمون خيلي رسمي بود ...زياد حرفي نزديم ...دلم مي خواست بيشتر حرف مي زد ...كه اونم ازم دريغ كرد
وقتي از رستوران در امديم ...ازم خواست تا منو برسونه
-اما من ماشين دارم
به ماشينم نگاهي كرد...
فرزاد- با من بيا .......سوئيچتم بده به من ... مي دم به يكي از دوستام كه اينجا كار مي كنه و ازش مي خوام كه برات بياره
-اما
در ماشينشو برام باز كرد ...
romangram.com | @romangram_com