#آسانسور_پارت_296
-اما خوب راستش ..
فرزاد با حالت سوالي – راستش چي ؟
- من ....من انتظار نداشتم
فرزاد- بله ولي خوب.... يه دفعه اي پيش امد......وقتيم كه پيش بياد ..ديگه به زمان و مكان كاري نداره
چون هنوز سرما خورده بودم ..يه دفعه عطسه اي كردم ....دستمو زودي گرفتم جلوي دهنم كه جعبه دستمال كاغذي رو گرفت مقابلم ...
يكي دو تا برداشتم و اروم تشكري كردم
فرزاد- مي تونم خواهش كنم دعوت امشب منو براي صرف شام قبول كنيد ...
با تحير بهش خيره شد..
-امشب؟
سرشو تكون داد.:
فرزاد-.بله ...
- اما من كه
فرزاد- فكر كنيد فقط يه شام دوستانه است ...
از جاش بلند شد و به طرف ميزش رفت و برگه كوچيكي رو از روي ميز برداشت ...
... روش چيزي نوشت
فرزاد- اين ادرس رستورانه ..خيلي دوست داشتم خودم مي امدم دنبالتونه.... ولي من تا بعد از ظهر بايد تو بيمارستان باشم ...
مقابلم ايستاده بود و منم همونطور نشسته به دستش كه مقابلم دراز شده بود خيره شدم
romangram.com | @romangram_com